<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>اندیشــه ی نـــو</title>
<link>http://107.blogfa.com/</link>
<description>با هـم اندیشیدن را بر قبـــــای &quot;اندیشــه ی نـــو&quot; بدوزیـــم.</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 30 Aug 2009 15:58:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>با حفظ سمت شیشه نوشابه بمانم             ازین شغل جدیدم به خدا هیچ ندانم</title>
<link>http://107.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
روزگاری است کسب از رونق افتاده و کار به تعطیل کشانده نه دستی به گردن حلقه می شد و نه لمسی از لبی اکنده می شد، همه را خرد بکردند و به اتش در فکندند و من سیال به ترفند، مجذب چو اوند، بر نیزه نشانده ،زان پس زعطش سرخ تنم را بر اب تپانده؛&lt;/p&gt;&lt;p&gt; فس فس نه از فس که بسی هجو و رذیل است؛ ندایی که شریف است و ظریف است ؛که هر گرم به سردی بنشیند بر خاسته صوتی چو از این دست ، لحنی که نه حال است و نه قال است و میانست.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;مبهوت و چه مسکوت، زان پس همه جمعیم و نشسته به سر جای خود و حیران اطوار خود و سرگشته کار خود و مایع به انبان خودیم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا چرخ زند به سیب گردون و ان خفته کرمش به درون و از پیچش و گیجش بیفتد به برون و ما هم نگران منتظر طالب خویشیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تا کی رسد و؟ پتک بر سزند و؟ دست به گردن کشد و؟ شرب دایم کند و هویت از من برد و &lt;/p&gt;&lt;p&gt; نوای عارقی از دل چو سر داد        کما فی السابقم بر جای بنهاد&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کهی که شد درشتی ریزو ریزی چو ریزک،  مبارز خس شد و ازاده خاشاک ، چه بس بطری بر این راوی ملیجک&lt;/p&gt;&lt;p&gt;القصه ؛کت بسته و دل خسته و تن شسته و شیره جان رسته ،&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینبار به جایی نه که معمول و نه معلوم و نه مفهوم ؛به درک من عاجز و نه مفعول که فاعل؛ من باقر، نه باقر به علوم نه نجوم و &lt;/p&gt;&lt;p&gt;راهش که ظلوم است       مفعول که مظلوم است   هل دهنده معلوم است    ان قاضی معروف است  &lt;/p&gt;&lt;p&gt;ان رونده بی کس و تنها ،ان الت بی گناه دیروز ،ان رانده ز درگاه ،ان مسقط در چاه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ان شیشه نوشابه ساده،      فارغ ز همه هم نر و ماده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;منم بلور پاکم، از تبار خاکم، همان خاک که خس شد، همان خاک که کس شد، همان کس که نماند به که ؛ریز و درشتش و اگر مغموم و مظلوم به در شد &lt;/p&gt;&lt;p&gt;بدان شیشه نبودم و نمانم    نماند زپدر هیچ نشانم  که اینبار با شکسته جانم     بر مقعد چون تو روانم .&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sun, 30 Aug 2009 15:58:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=128</comments>
<dc:creator>parham</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان؟؟</title>
<link>http://107.blogfa.com/post-127.aspx</link>
<description>منت ولی را عزوجل که طاعتش موجب مهابت است و به شکر اندرش مزید مکنت .&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;هر نفسی که فرو می رود سموم بر حیات است و چون بر می اید رکوب است بر
اشک کباب ؛پس در هر نفسی دو نکبت موجود است در ولایت این ولی و بر هر
نکبتی لعنتی واجب&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                       
از دست زبان که
براید                 
کز عهده لعنش به دراید&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                       
اذا وقعت الواقعه     لیس لوقعتها کاذبه     خافضه
رافعه &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                       
خلق همان به که زتقصیر وی    زورق سبزی به سرش اورد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                       
ور نه سزاوار سخوفیتش         کس
نتواند که به جای اورد&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;باران زحمت اشک اورش همه را رسیده،و خوان ذلت سیاه چاله اش بر همه جا کشیده.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پرده ناموس بندگان به خطایی معدوم دریده،و ظالم به جای مظلوم گزیده&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                       
ای رذیلی که از خزانه نفت     روس و لاتین وظیفه خور
داری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;                 
      چین را چگونه کنی محروم     تو که با
دشمنان این نظر داری&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;فراش نماز جمعه را گفته ،تا فرش زمردی نگسترد،و دایه ابر اشک اور را فرموده تا &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p&gt; چشم بنات و نبات را در مهد زمین به تراخم اورد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر نکردو انچه کردند به در کرد به زور&lt;/p&gt;
و نیز باز اگر نکردند به در اورد از ریشه و به دور افکند
</description>
<pubDate>Thu, 20 Aug 2009 11:52:23 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=127</comments>
<dc:creator>parham</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-127.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>Ahmadinejad is not My Elected President! </title>
<link>http://107.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: center; direction: ltr;&quot;&gt;Ahmadinejad is not My Elected President! &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 25 Jul 2009 08:36:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=126</comments>
<dc:creator>107</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زردک پسرک پیر جماعت نه همی شد            از در به درو از پنجره وارد به خفی شد</title>
<link>http://107.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>آن بچه شير بيشه تدبير، آن کوه استوار در برابر تغيير، آن والي جام‌جم در
عهد قديم، دائم السفر ز قديم و نديم، آن شهره شده به لحني عجيب، آن مبدع
اصطلاحاتي غريب، آن پنج را کرد به علاوه يک، بوده در چانه‌زني 10 بر يک،
صاحب اصلي هر چه پرده را پشت است، بار حرف زور برايش افت است، آن معتقد به
اصل و اصول، آن مردي براي تمام فصول، آن واجد گيسواني چون زر ناب، آن
نگنجيده با کس در يک قاب، آن حسابگر به روز حساب، آن زاده کشور دوست و
همسايه، صاحب قدرتي عظيم در سايه، وارث دايره لغتي مجاني، پير ما علي
اردشير لاريجاني(يحب الهويج و يتنفر الچُماق)
&lt;br /&gt;حکايت کنند که به وقت طفلي، اشتغالش بدان بود که مُشتي آبنبات و
شکلات، از سراي به بازار بُردي و في‌المجلس دُرّغلتان ستانده، باز آمدي، و
ديگر روايت کنند که هرگز کس به‌خاطر نياورد که روزي شب شد و اردشير به
بازي با همسالانش بازنده، چه آنکه تنها به بازي بُرد بُرد معتقد بود و تا
بدانجا پيش رفت که گر عالمي قاق بودند او شاه قاق مي‌گشت و گر جهان در وسط
مي‌سوختند، همچنان وي نغمه‌خوان بود که «يه بُل دارم دوسش دارم» و اينگونه
بود که هرگز نخودي نگشت و موچ نشد...
&lt;br /&gt;و در اساطير کهن چنين آمده که وي را چهار برادر بود، يکان يکان چون
او شهريار و بزرگ‌زاده، چنان که به وقت خُردي، برادران دوشادوش يکدگر به
هر کوي و برزن روان ‌شده، چنين دم ‌گرفتندي که: «ما پنج‌تا داداشيم، مثل
مداد تراشيم...» تا که اين ذکر چنان رعبي بر دل ماکرين و ناکثين بيفکنَد،
که کس را ياري گزند ايشان نباشد. &lt;br /&gt;ليک چون ايام خوش طفلان به آخر رسيد و شير بچه‌گان، قوت و بزرگي
يافتند، جماعت ايشان به جبر زمانه پراکنده گشت و هر يک از براي خود راهي
گزيد. &lt;br /&gt;يک تن به علم اعداد افتاد و رياضت و رياضيات پيشه‌ کرد و ديگري پاي
در شريعت گذاشت تا چنان در شريعه پيش رفت که طبيب دل‌ها و مرد خدا گشت، و
ديگري پي طبابت و معالجت جسم‌ها گرفت و آن ديگر به قنسول‌خانه رفت تا
ديپلم مات‌ شد و في‌النهايه بر امور بلاد خارجه تسلط يافت.
&lt;br /&gt;و اما بشنويد از احوال پير ما که راه شريف پيش گرفت که جندي‌شاپور
زمانه خويش بود و در آغاز به سراغ علوم جديده رفت و قامپيوتر آموخت و نيک
مغز خويش ورز داد که بهر مسائل صعب آماده گردد و سپس در پي حکمت يونان و
منطق ارسطو و افلاطون کمر همت بست، چنانکه فلسفه غرب را يکبار ز آغاز تا
پايان و دگربار ز پايان تا آغاز و سرانجام يکبار ز وسط به اين‌طرف و يکبار
ز وسط به آن‌طرف خواند تا در آخِر کار منطق لاريجاني را يافت. &lt;br /&gt;پس چون سلطان محمد، خاتم بزرگان اهل صلاح و اصلاح، مستعفي گشت و
لباس وزارت و صدارت بر فرهنگ را ز تن به درآورد و بر زمين افکند، پير ما
که لباس خدمت خالي ديد، گرد از جامه خاکي مستعفي گرفت و به تن کرد تا به
سلسله بهرمانيان، دولت يابد و صاحب وزارتي و صدارتي استعلاجي گردد.
&lt;br /&gt;چون روزگار دولت به سر آمد و نوبت به دگري افتاد، پير ما اردشير از
در به در آمد تا بر دري دگر وارد آيد و بدين در به دري جماعتي از خود به
در شدند و فرومايگاني که از پيش، نه تاب استماع صوت رسايش را داشتند و نه
چشم نظر بر سيماي زيبايش را، بر صدا و سيمايش تاختند و او را ز خويش سخت
آزردند، که جماعتي جمله به راه چپ و گمراهي و ضلال بودند و وي در تنهايي
خويش سخت دل بسته راه راست و رستگاري و رضوان... &lt;br /&gt;آورده‌‌اند که شبي پير ما دگر تاب نياورد و ناگاه حرف مخالفين به
کرسي نشاند و جملگي آراي آنان به طرفه‌العيني اجرا نمود، بدان ترتيب که
شب‌نشيني برلين بهانه کرد و تن سيم‌تنان، دست افشان و پاي‌کوبان که رقصي
چنين ميانه ميدانشان برآورده بود، پيش چشم مردم نهاد، و گرچه وضوح کم کرده
بود و به لطف شطرنج تن ايشان چون کاشي پيکسل پيکسل کرده بود و حدود تنعم
نقصان يافته بود و حدود پوشيده گشته بود، ليک کدام غافل است که نداند، محو
العيش نصف العيش!
&lt;br /&gt;و نقل است بر همين شيوه بود، که پير ما در پس زنجير‌ه نظافت‌ها، چراغي به سيمايش افروخت که دودش کور را شفا داد!
&lt;br /&gt;و ديگر نقل کنند که مخمل پيش از آنکه بارنداز مخملي زند به خانه
مادربزرگ واقع به تپه‌هاي جام جم سکني گزيده بود و به آموزش نکو طلا و
پرحنا مشغول گشته، رشد و پرورش مي‌يافت!
&lt;br /&gt; و ديگر نقل است که کردان پيش از آنکه خدايگان علم و حکمت گردد، خزانه‌دار مُلک اردشير بود و روز و شب مشغول محاسبات:
&lt;br /&gt;دو دوتا = پنج تا... سه پنج تا =10 تا... چند چندتا= هرچندتا...
&lt;br /&gt;ليک به روز حساب و وقت تفحص مجلسيان ز حساب خزانه، اردشير صبوري پيشه
کرد تا آخرالامر ژکوندوار خنده‌اي مليح کرد و گفت: «اينا که همش کشکيه!»
&lt;br /&gt;پس چون موسم انتخاب آمد، ريش بر پيش مردم نهاد و جماعت قيچي به دست
را به هوايي تازه خواند، ليک خلق که ديري بود از خير تنفس گذشته بودند،
جملگي به وي پشت کردند، و رو به قبله‌اي ديگر کردند، چنان که افتد و داني!
&lt;br /&gt;اما پيرما که هماره پشت پرده را خوش‌تر داشت، دست‌ها در آستين کرد و
چون به درآورد رو به مريدان گرفت و گفت: که داند که اين چيست؟ مريدي گفت:
آستين است، ديگري گفت: دست است و ديگري گفت: انگشت است!
&lt;br /&gt;پس شيخ که از مريدان سخت نااميد گشت و دانست بر عبث مي‌پايد خود به سخن آمد و گفت: 
&lt;br /&gt;هسته است اين!  
&lt;br /&gt;پس مريدان چون حال چنين ديدند خرسند گشتند و گفتند: بشکن تا جملگي
متنعم شويم ليک مراد بدانان درشتي کرد و گفت: اين هسته نه از بهر شکستن که
از بهر ساختن است و گر بشکنيم طاق فلک به ترک بردارد و زمين شش گردد و
آسمان هشت...
&lt;br /&gt;مريدان چون اين بشنيدند جملگي چنين دم بگرفتند که:
&lt;br /&gt;«سانتريفيوژ بجنبون...اين هسته رو بچرخون...» 
&lt;br /&gt;و اردشير گفت: ما به چرخش اين هسته تعلقي داريم که ز رويتش حال
خجسته‌اي بر ما مستولي مي‌گردد و اين چرخش دائم، آن حال خجسته را در ما
موکد کند!
&lt;br /&gt;و کارها ناگاه چنان شد که آسمان تيره و تار گشت تا از قضاي افتاده
اردشير في‌الفور نبشته‌اي توقيع کرد و چون بسته‌اي پيشنهادي در بسته نهاد
و چهار سوي سانتريفيوژ را بوسيده، ترک زمين کرد.
&lt;br /&gt;و مريدان انگشت حيرت گزان، اين حالت، آيتي از جنگي قريب دانسته، همگان لباس رزم به تن کرده دست ز جان خويشتن شسته آماده حرب شدند!
&lt;br /&gt;ليک چون سر بلند کردند تا اذن رزم گيرند، ناگاه اردشير بر صدر مجلسيان ديدند که بر فلک‌الافلاک تکيه زده و نطق مي‌کند!
&lt;br /&gt; پس مريدان جملگي نعره‌ها بزده، جامه‌ها بدريدند و از غريبي اين حادثه اور دوز کردند!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(ما را رم از ان شد که این مال رمضان شد اما مال هرکس محترم است و ما عاریه کنان  ذوقیم به افتخارو بالندگی).&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 08 Jul 2009 21:52:14 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=125</comments>
<dc:creator>parham</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صوفی پارتی</title>
<link>http://107.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;دیری این می خواندم و کتابت می کردم به جد ،و هیچ ندانستمی از مغز غیر جلد&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;( هر که از در تصدیق وتسلیم در آید وی را از سه شربت یکی دهند:&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یا شربتی از معرفت تا دل وی به حق زنده گردد&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یا شرابی که جان از وجود او مست وسرگشته گردد&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یا زهری که نفس اماره در زیر قهر او کشته گردد.)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به مهمانی طلاب نظامیه الفارغیه الاسلامیه که جمع آداب و فضل اصحاب بود، خوانده شدیم و خوانده شدیم بر خوان نعمت محمل مولتی میلیونر آقازادگان.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; از اشربه و اطعمه، کم نبود هیچ، زیاده بود از همه،&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شراب تمام و کباب و طعام حلال و حرام اگر جمع کردندی نرسیدی به گرد ره این سفره که پهن کردندی&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;کام به نیام الکن، بصر به سر هر چند اکحل ،گویا اکمه &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و این بدان ؛که دیده ندانستم و حال می شنوی به وصف ؛&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جمع بود ،سفید و سیاه و میانه از اکناف ،محرم و نامحرم و درهم اکتاف&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;سمع چون شمع آب شدنش تجربه می بود از نه خوش الحان نه بل الطاف، نه شایسته خطاب به القاب مطربانی چون علیشمس و ساسی مانکن و تهی و این قسم اشخاص. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بر خوشی و دور زمانا خوشی ،می گذشت تا که آن نجیب زن هیچ به تن بر آمده باسن درخشنده چون کفن، هر سه توامان گرفت به شربی و قربی یک شب.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شربتی نوشیده که ان شاءا... softdrink بوده باشد (دیده را لا اله الا الله، ندیده را دوباره همان لا اله الا الله)&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تا که سرگشته و شیدا شود حاصل به او، که شد: البته به زیادت، دارلشفا بردند به علاجت، که میسر نشد سلامت و ناگزیر معده شستند به طهارت، زنده شد دل به معرفت و چشم به رویت، نه به وعده پیر طریقت به حق، به مسامحه به خلق.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;جویای احوال گشتیم ؛طبیبان عرضه داشتند به تمام سرگشته گشته و این اوج عروج است، انالحق گفت هم اعتنا نکنید، مپندارید خروج است و آن سیاح بیدار طریق، آن غواص دریای حقیقت، عرفانش آلزایمر لقب نهند و  به علم طب وتصوف و شریعت ؛که تا آن زمان هیچ شیخی از تبار شیوخ الاقطاب به چنین لقب مزین نکرده بودند به معراج و العارفین و احوال الساجدین نظر کردیم غیر این مشهود نشدمان که او مبدا الکاشف عرفان آلزایمر ی است.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;آن شرف اکابر و آن مشرف خاطر، آن غایت معرفت و نهایت حیرت، مبهوت به نظاره بود و همگان را جلوه حق می دید و آن شد که به همه می خندید.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;بعضی به صفای ملاقات نمی پذیرفت و به اشارتی ظریف اشعاری کنایی می سرود که فلان شخص مورچه داره، به رهبری متوسل به استفهام از جمع می شد که کجا داره؟ جمع طلاب بی بصر چه گوید در تاثیر و اثر، مریدان که عاجز می دید می فرمود اینجا و اینجا و اونجاش داره و مکررا به وصل، کلام منقطع نمی کرد مگر در مزمت بی عاری و بی کاری، درویش را از کشکول و دریوزه منعی نمی خواند برین منوال وبدین مقال و به چنین قرار که وصفی و مدحی از مفاخری چون عمو سبزی فروش که شهیر عرفان عملی است و فقیه فهم نظری و صاحب کسب دنیوی چنان که ترب را به یک رب می فروختند و نعنا را تنها و قص علی هذا ...&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;و سه روز بدین منوال گذشت و سوم شب ،نوبت طعم شراب طهور، به سوم اثرش رسید.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چنان زهری حق به دست اجلش نوشاند که نفس اماره و لوامه و بود و نبود و سرخ و کبود و فی ها خالدونش را بکشت.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 07 May 2009 22:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=124</comments>
<dc:creator>parham</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مرثیه ای در بنگاه</title>
<link>http://107.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;انا لله وانا الیه راجعون &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;نه خری آمد نه خری رفت، بله درست حدس زدید از تشییع جنازه مادر بزرگم می
ایم &lt;br /&gt;
&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;چه زنی چه شیر زنی چه..........&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt; هرچه بگویم، چه بگویم؟ که خودش چه شیرین
در فشانی می کرد، زبان حالش بود و ورد کلامش:&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تشییع علوی تشییع رسم است و تشییع صفوی تشییع اسم.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;تشییع علوی تشییع انسانیت است و تشییع صفوی تشییع قومیت.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;باید بسرایم، مرثیه و ماتم عظمی را، که پنهان در قلب مجروح من است، چگونه
به عالم بیان حاضر و عارض شوم مکنونات قلبی، که درنگی پیش خود به چشم
خویشتن دید که جانش (چون فشنگی) می رود.&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;شعری خواهم سرود:&lt;/p&gt;
&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هر که آمد عمارتی نو ساخت                                 رفت و منزل به دیگری پرداخت&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این شعر تمام فضای کوچک ذهن بزرگم را پوشانده به سیاهی الام، ولی فی
الحال مجالی برای افکار پوچ و حزن و اندوه نیست، من به حب نسبیت با او
و قومیت با او فراموش کنم نجات انسانیت میسر از او را؟&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;رسمش که دهشتی بود گذارم و اسمش که بی بی مشتی بود بردارم؟حاشا و کلا&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;طرح ضربتی اشتغال شپش های ساکن به اسفل سافلین جیبمان را با حفظ سمت به مشغله قاب بازی عمیلیاتی می کنیم می دانید که غدار زمانیست .&lt;/p&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;
&lt;/div&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;فرمودید &lt;strong&gt;مظنه خانه مرحومه مغفوره تازه در گذشته کذا چند است&lt;/strong&gt; ؟&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 23 Apr 2009 22:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=123</comments>
<dc:creator>parham</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title> نامه ام را میخوانی، وقتی که مرا برایت پست می کنند، بی پرچم</title>
<link>http://107.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>
مطمئن نبودند ولی اخرین تشخیص ایدز بود، یک یک از اتاق دکتر بیرون امدند، دست هاشان مخبر بودند به شستم، که درازی از حد پا گذشته بود ؛ علت هرچه بود معلول مرگ بود. نگاه به دوستی که پایش به رکاب مرگ است انچنان بی ابهام بود که سخن خنده کرد .&lt;p&gt;باری سبک به خورجین، تنی نحیف و بستی ضعیف، عالم عالم به مختوم محکوم از ازل؛ جمع کردن و ترک کردن و درک کردن که نداشت.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوستان احیا شدند به لبخند توام با سرفه ام که عمق دوستی ها اینجا کمی نزدیک به هیچ است. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید تقدیر این بود که سوغاتی بدیع با خود ببرم از فرنگ؛ خورجین خالی پر می شد از هر متاعی به اسم سوغات؛ خالی امدم که پر برگشتم به هیچ.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر که یادگاری داشت از وطن شب های پانسیون پر بود از تماشای یک فندک، کیف پول، گردن اویز و بعد اهی و خاطراتی که دوان دوان نم می پاشیدند به چشم و می رفتند به پیوست قافله رویا؛ گاهی به تصنیفی سوار بودند یک یک جمع محصلان غربت نشین، گرد ره دیار می بوییدند و تن به تن یار کودکی می تنیدند که باد نیشخندی به دریای حجب ان روزگاران کشتی سر تکان می داد و بعد ساحلی ارام و فکورانه؛ من کجا؟ اینجا کجا؟ زینت کجا؟ ماریا کجا؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به طمع نورپردازی ایفل امدیم، برنداشتیم و چراغ زنبوری از کف گذاشتیم، گذاشتیم و گذشتیم از هرچه بودمان می کرد، امدیم به خوی شان بیامیزیم نابودمان کرد .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بی خویش و تنها خویش، خویش خویش به که بیاویزیم جز خالق خویش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;گذر نامه ای به ورق 24  ممهور به ایدز کردند و ضمیمه به مدرک master از دانشگاه معتبر سوربن؛ این بود برگ عبور و جواز اقامتم به دیار جاودان عدم.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 11 Apr 2009 22:29:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=122</comments>
<dc:creator>parham</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متدی آسان برای یادگیری ویولن</title>
<link>http://107.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;text-align: center;&quot;&gt;&lt;img src=&quot;http://www.methodelesseur.fr/images/v1webmini.jpg&quot; /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;رفرنس
شماره1&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;/div&gt;
&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-right: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;متد
یادگیری&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;ویولن، 3 جلد به همراه سی دی&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;margin-right: 36pt; direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;

&lt;span dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &quot; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;من ویولن می آموزم&quot; محتوایی بدیع&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;و اصلی برای بدست آوردن مهارتی خوب در طی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;یک تا دو سال، به همراه تمرینات ساده ی
شهودی&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;که به طور همزمان کاری جدی بر روی حالت و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;تکنیک دست چپ را اجازه می دهد،پیشنهاد می&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;کند، به همراه چندین نگرش آموزشی که یادگیری&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;ابزار پیشرفت آرام و منظم تمرینات سخت و&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; dir=&quot;ltr&quot; style=&quot;font-size: 10pt; font-family: Tahoma;&quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-size: 10pt;&quot;&gt;قطعات را سهولت می بخشد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;


</description>
<pubDate>Fri, 10 Apr 2009 05:47:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=121</comments>
<dc:creator>alim</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کی میگه رییس جمهورها با خودشون حرف نمی زنند؟</title>
<link>http://107.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>
در خانه گر کس است یک لایحه بس است&lt;p&gt;از او که می شود و از ان که نمی شود. تحول اقتصادی از امیر کبیر تا حالا معطل مانده، د تصویب کن؛ خراب شود مجلس، این خانه بر سر ملتش.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیده بان حقوق بشر ایران را رصد می کند؟ همه جا را؟ بهارستان را هم؟ یعنی کامل می بیند؟ یکباره بگو هیچ راه ندارد و بریز اب پاکی را به دست و خلاص.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدا رحمت کند لیاخوف روسی را، ببین دست محمد علی شاه چقدر باز بود بست به توپ این خانه فساد و تفرقه را، بعد نشست پشت قطار پیشرفت حالا نرو کی برو&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به همین سادگی به همین خوشمز گی.&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 06 Apr 2009 23:40:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=120</comments>
<dc:creator>parham</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خوشحالی برای وقتی انچه گذشت</title>
<link>http://107.blogfa.com/post-119.aspx</link>
<description>
وقتی در هیچ سریالی کسی بی مبل نیست و نسل تلوزیون های لامپ تصویر دار منقرض شده جلوه داده می شود، وقتی برای حرف زدن بیشتر جایزه می دهند، وقتی درب رب گوجه فرنگی شانس خانه دار شدن شماست نه مسکن مهر و کار و تلاش احیانا با چاشنی قناعت، وقتی در قاب شیشه ای 14 اینچ مان فقیر فقیر می ماند اما صفا عشق محبت شرافت پاکی و....همه چیز های خوب دنیا به استثنای انهایی که خرج دارد مال اوست و اقشار پر درامد یا همان دهک های بالا بی ربط و با ربط از قرص های روان گردان استفاده می کنند و زندگی شان به طلاق می انجامد و بچه ها را دوست ندارند و مرد هاشان چند زنی هستند و هر چه خاک هست کارگردان به سرش کرده تا بگوید بیچاره ایست که ارزوی پولش را نکنید هرگز ؛ با خود می گویم نکند من در ایران زندگی نمی کنم.&lt;p&gt;وقتی فیلم یعنی یک لشکر چهره و دیگر هیچ اما با صفی پیچ در پیچ، وقتی دوچرخه  یعنی هرگز در حمل و نقل، وقتی سازمان تربیت بدنی یعنی صد میلیارد و یک طلای المپیک، وقتی رکود مسکن یعنی دستاورد، وقتی صادرات ناموس و سرمایه یعنی گسترش همکاری با خلیج بعد از همیشه عرب، وقتی دکتر یعنی دکتر کردان ، وقتی اسطوره یعنی خداداد در کمیته انظباطی، وقتی نان و چای بی پنیر در پرواز چارتر یعنی هزینه کم در سفر های چند میلیاردی، و سالی را پر از دلایل برای شادی و حرکت در مسیر پیشرفت دیدن .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ضرورت اصلاح الگو ی نه تنها مصرف بلکه پشرفت را بیش از پیش احساس می کنیم.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;که ما راه را عوضی نمی رویم بلکه عوضی راه می رویم. (این جمله از من نیست یکی گفت و رفت).&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 03 Apr 2009 23:28:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=107&amp;postid=119</comments>
<dc:creator>parham</dc:creator>
<guid>http://107.blogfa.com/post-119.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
