|
من هستم که مادرم را کشتم ...چون یک جنایت است، اینطور نیست؟ حتی اگر او کاملا در چارچوب قانون عمل نکند..."
کشیش دیگر تکان نمی خورد و بی حرکتی ترسناک حیوانی که حس میکند خطری او را تهدید میکند و نمی تواند با آن مواجه شود را حفظ می کرد.
" آقای کشیش می باید خیلی خود راوقف مادر من کرده باشند ... بدون شک، ایشان می خواستند از بروز رسوایی در کاخ جلوگیری کنند. دیشب ایشان، توسط خادم کلیسا، چهل اسکناس هزار فرانکی را برای من فرستادند... "
نگاه کشیش، بدون شک، این جمله را می گفت:
" بیچاره ها ! از دست رفتید ! "
" این هم نامه ! " سن فیاکر ادامه داد.
و مگره با صدایی آرام خواند: " محتاط باشید ... برایتان دعا می کنم. "
*
آخش ! این کار باعث به وجود آمدن هوای تازه شد. بنابراین موریس سن فیاکر دیگر خود را میخی پرج شده به زمین و محکوم به سکون احساس نمی کرد. به علاوه، این متانتی را که در خلق و خوی او نبود، از دست داد.
او با صدایی آرام تر شروع به رفت و آمد کرد.
" کمیسر، به همین دلیل بود که شما مرا در حال پرسه زدن دور و بر کلیسا و خانه ی کشیش دیدید ... چهل هزار فرانکی که یقیناً می باید به عنوان قرض در نظر گرفت را پذیرفتم، در ابتدا همانطور که به شما گفتم برای اینکه معشوقهام را دور کنم ... _مرا ببخشید آقای کشیش ! ... _ بعد هم به دلیل اینکه دیدن دتگیری من در این شرایط کاملاً نا خوشایند است ... اما، همگی سرپا بمانیم انگار که ... خواهش می کنم ننشینید... "
او به سمت در رفت، آن را باز کرد و صدایی را که از طبقه ی بالا آمد را شنید.
" رژه دوباره شروع شد ! اوزمزمه کرد. گمان می کنم که می باید به مولن۱ تلفن کرد ویک کلیسای بزرگ کرایه کرد ... "
سپس بدو گذر :
" تصور می کنم که حالا متوجه می شوید ! پول پذیرفته شده، و باید برای آقای کشیش سوگند بخورم که من مجرم نیستم. کمیسر، برایم مشکل بود که این کار را در برابر شما انجام دهم، بدون اینکه شک و تردیدهایتان را افزایش دهم ... همین ! انگار که شما فکر مرا می خواندید که صبح، در اطراف کلیسا، یک لحظه مرا رها نکردید ... من هنوز نمی دانم آقای کشیش برای چه به اینجا آمدند، زیرا درزمانی که شما وارد شدید، ایشان تردید میکردند که صحبت کنند ... "
نگاهش، خود را مخفی کرد.برای از بین بردن کینه ای که به او حمله ور می شد، خندید، خنده ای پر زحمت.
" ساده است، مگر نه؟ مردی که زندگی بهم ریخته ای را می گذراند و چک های بی محلی را امضا کرده ... گتیه ی پیر از من دوری میکند ! ...باید قانع شد که او هم ... "
ناگهان او با تعجب به کشیش نگاه کرد.
"خب آقای کشیش ... شما چه دارید بگوئید؟ "
1- Moulins
|