آن بچه شير بيشه تدبير، آن کوه استوار در برابر تغيير، آن والي جامجم در
عهد قديم، دائم السفر ز قديم و نديم، آن شهره شده به لحني عجيب، آن مبدع
اصطلاحاتي غريب، آن پنج را کرد به علاوه يک، بوده در چانهزني 10 بر يک،
صاحب اصلي هر چه پرده را پشت است، بار حرف زور برايش افت است، آن معتقد به
اصل و اصول، آن مردي براي تمام فصول، آن واجد گيسواني چون زر ناب، آن
نگنجيده با کس در يک قاب، آن حسابگر به روز حساب، آن زاده کشور دوست و
همسايه، صاحب قدرتي عظيم در سايه، وارث دايره لغتي مجاني، پير ما علي
اردشير لاريجاني(يحب الهويج و يتنفر الچُماق)
حکايت کنند که به وقت طفلي، اشتغالش بدان بود که مُشتي آبنبات و
شکلات، از سراي به بازار بُردي و فيالمجلس دُرّغلتان ستانده، باز آمدي، و
ديگر روايت کنند که هرگز کس بهخاطر نياورد که روزي شب شد و اردشير به
بازي با همسالانش بازنده، چه آنکه تنها به بازي بُرد بُرد معتقد بود و تا
بدانجا پيش رفت که گر عالمي قاق بودند او شاه قاق ميگشت و گر جهان در وسط
ميسوختند، همچنان وي نغمهخوان بود که «يه بُل دارم دوسش دارم» و اينگونه
بود که هرگز نخودي نگشت و موچ نشد...
و در اساطير کهن چنين آمده که وي را چهار برادر بود، يکان يکان چون
او شهريار و بزرگزاده، چنان که به وقت خُردي، برادران دوشادوش يکدگر به
هر کوي و برزن روان شده، چنين دم گرفتندي که: «ما پنجتا داداشيم، مثل
مداد تراشيم...» تا که اين ذکر چنان رعبي بر دل ماکرين و ناکثين بيفکنَد،
که کس را ياري گزند ايشان نباشد. ليک چون ايام خوش طفلان به آخر رسيد و شير بچهگان، قوت و بزرگي
يافتند، جماعت ايشان به جبر زمانه پراکنده گشت و هر يک از براي خود راهي
گزيد. يک تن به علم اعداد افتاد و رياضت و رياضيات پيشه کرد و ديگري پاي
در شريعت گذاشت تا چنان در شريعه پيش رفت که طبيب دلها و مرد خدا گشت، و
ديگري پي طبابت و معالجت جسمها گرفت و آن ديگر به قنسولخانه رفت تا
ديپلم مات شد و فيالنهايه بر امور بلاد خارجه تسلط يافت.
و اما بشنويد از احوال پير ما که راه شريف پيش گرفت که جنديشاپور
زمانه خويش بود و در آغاز به سراغ علوم جديده رفت و قامپيوتر آموخت و نيک
مغز خويش ورز داد که بهر مسائل صعب آماده گردد و سپس در پي حکمت يونان و
منطق ارسطو و افلاطون کمر همت بست، چنانکه فلسفه غرب را يکبار ز آغاز تا
پايان و دگربار ز پايان تا آغاز و سرانجام يکبار ز وسط به اينطرف و يکبار
ز وسط به آنطرف خواند تا در آخِر کار منطق لاريجاني را يافت. پس چون سلطان محمد، خاتم بزرگان اهل صلاح و اصلاح، مستعفي گشت و
لباس وزارت و صدارت بر فرهنگ را ز تن به درآورد و بر زمين افکند، پير ما
که لباس خدمت خالي ديد، گرد از جامه خاکي مستعفي گرفت و به تن کرد تا به
سلسله بهرمانيان، دولت يابد و صاحب وزارتي و صدارتي استعلاجي گردد.
چون روزگار دولت به سر آمد و نوبت به دگري افتاد، پير ما اردشير از
در به در آمد تا بر دري دگر وارد آيد و بدين در به دري جماعتي از خود به
در شدند و فرومايگاني که از پيش، نه تاب استماع صوت رسايش را داشتند و نه
چشم نظر بر سيماي زيبايش را، بر صدا و سيمايش تاختند و او را ز خويش سخت
آزردند، که جماعتي جمله به راه چپ و گمراهي و ضلال بودند و وي در تنهايي
خويش سخت دل بسته راه راست و رستگاري و رضوان... آوردهاند که شبي پير ما دگر تاب نياورد و ناگاه حرف مخالفين به
کرسي نشاند و جملگي آراي آنان به طرفهالعيني اجرا نمود، بدان ترتيب که
شبنشيني برلين بهانه کرد و تن سيمتنان، دست افشان و پايکوبان که رقصي
چنين ميانه ميدانشان برآورده بود، پيش چشم مردم نهاد، و گرچه وضوح کم کرده
بود و به لطف شطرنج تن ايشان چون کاشي پيکسل پيکسل کرده بود و حدود تنعم
نقصان يافته بود و حدود پوشيده گشته بود، ليک کدام غافل است که نداند، محو
العيش نصف العيش!
و نقل است بر همين شيوه بود، که پير ما در پس زنجيره نظافتها، چراغي به سيمايش افروخت که دودش کور را شفا داد!
و ديگر نقل کنند که مخمل پيش از آنکه بارنداز مخملي زند به خانه
مادربزرگ واقع به تپههاي جام جم سکني گزيده بود و به آموزش نکو طلا و
پرحنا مشغول گشته، رشد و پرورش مييافت!
و ديگر نقل است که کردان پيش از آنکه خدايگان علم و حکمت گردد، خزانهدار مُلک اردشير بود و روز و شب مشغول محاسبات:
دو دوتا = پنج تا... سه پنج تا =10 تا... چند چندتا= هرچندتا...
ليک به روز حساب و وقت تفحص مجلسيان ز حساب خزانه، اردشير صبوري پيشه
کرد تا آخرالامر ژکوندوار خندهاي مليح کرد و گفت: «اينا که همش کشکيه!»
پس چون موسم انتخاب آمد، ريش بر پيش مردم نهاد و جماعت قيچي به دست
را به هوايي تازه خواند، ليک خلق که ديري بود از خير تنفس گذشته بودند،
جملگي به وي پشت کردند، و رو به قبلهاي ديگر کردند، چنان که افتد و داني!
اما پيرما که هماره پشت پرده را خوشتر داشت، دستها در آستين کرد و
چون به درآورد رو به مريدان گرفت و گفت: که داند که اين چيست؟ مريدي گفت:
آستين است، ديگري گفت: دست است و ديگري گفت: انگشت است!
پس شيخ که از مريدان سخت نااميد گشت و دانست بر عبث ميپايد خود به سخن آمد و گفت:
هسته است اين!
پس مريدان چون حال چنين ديدند خرسند گشتند و گفتند: بشکن تا جملگي
متنعم شويم ليک مراد بدانان درشتي کرد و گفت: اين هسته نه از بهر شکستن که
از بهر ساختن است و گر بشکنيم طاق فلک به ترک بردارد و زمين شش گردد و
آسمان هشت...
مريدان چون اين بشنيدند جملگي چنين دم بگرفتند که:
«سانتريفيوژ بجنبون...اين هسته رو بچرخون...»
و اردشير گفت: ما به چرخش اين هسته تعلقي داريم که ز رويتش حال
خجستهاي بر ما مستولي ميگردد و اين چرخش دائم، آن حال خجسته را در ما
موکد کند!
و کارها ناگاه چنان شد که آسمان تيره و تار گشت تا از قضاي افتاده
اردشير فيالفور نبشتهاي توقيع کرد و چون بستهاي پيشنهادي در بسته نهاد
و چهار سوي سانتريفيوژ را بوسيده، ترک زمين کرد.
و مريدان انگشت حيرت گزان، اين حالت، آيتي از جنگي قريب دانسته، همگان لباس رزم به تن کرده دست ز جان خويشتن شسته آماده حرب شدند!
ليک چون سر بلند کردند تا اذن رزم گيرند، ناگاه اردشير بر صدر مجلسيان ديدند که بر فلکالافلاک تکيه زده و نطق ميکند!
پس مريدان جملگي نعرهها بزده، جامهها بدريدند و از غريبي اين حادثه اور دوز کردند!(ما را رم از ان شد که این مال رمضان شد اما مال هرکس محترم است و ما عاریه کنان ذوقیم به افتخارو بالندگی).
|