تبليغاتX
اندیشــه ی نـــو
 
   
     
 
 
  منت ولی را عزوجل که طاعتش موجب مهابت است و به شکر اندرش مزید مکنت .

هر نفسی که فرو می رود سموم بر حیات است و چون بر می اید رکوب است بر اشک کباب ؛پس در هر نفسی دو نکبت موجود است در ولایت این ولی و بر هر نکبتی لعنتی واجب

                        از دست زبان که براید                  کز عهده لعنش به دراید

                        اذا وقعت الواقعه     لیس لوقعتها کاذبه     خافضه رافعه

                        خلق همان به که زتقصیر وی    زورق سبزی به سرش اورد

                        ور نه سزاوار سخوفیتش         کس نتواند که به جای اورد

باران زحمت اشک اورش همه را رسیده،و خوان ذلت سیاه چاله اش بر همه جا کشیده.

پرده ناموس بندگان به خطایی معدوم دریده،و ظالم به جای مظلوم گزیده

                        ای رذیلی که از خزانه نفت     روس و لاتین وظیفه خور داری

                        چین را چگونه کنی محروم     تو که با دشمنان این نظر داری

فراش نماز جمعه را گفته ،تا فرش زمردی نگسترد،و دایه ابر اشک اور را فرموده تا

 چشم بنات و نبات را در مهد زمین به تراخم اورد.

درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر نکردو انچه کردند به در کرد به زور

و نیز باز اگر نکردند به در اورد از ریشه و به دور افکند
 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  آن بچه شير بيشه تدبير، آن کوه استوار در برابر تغيير، آن والي جام‌جم در عهد قديم، دائم السفر ز قديم و نديم، آن شهره شده به لحني عجيب، آن مبدع اصطلاحاتي غريب، آن پنج را کرد به علاوه يک، بوده در چانه‌زني 10 بر يک، صاحب اصلي هر چه پرده را پشت است، بار حرف زور برايش افت است، آن معتقد به اصل و اصول، آن مردي براي تمام فصول، آن واجد گيسواني چون زر ناب، آن نگنجيده با کس در يک قاب، آن حسابگر به روز حساب، آن زاده کشور دوست و همسايه، صاحب قدرتي عظيم در سايه، وارث دايره لغتي مجاني، پير ما علي اردشير لاريجاني(يحب الهويج و يتنفر الچُماق)
حکايت کنند که به وقت طفلي، اشتغالش بدان بود که مُشتي آبنبات و شکلات، از سراي به بازار بُردي و في‌المجلس دُرّغلتان ستانده، باز آمدي، و ديگر روايت کنند که هرگز کس به‌خاطر نياورد که روزي شب شد و اردشير به بازي با همسالانش بازنده، چه آنکه تنها به بازي بُرد بُرد معتقد بود و تا بدانجا پيش رفت که گر عالمي قاق بودند او شاه قاق مي‌گشت و گر جهان در وسط مي‌سوختند، همچنان وي نغمه‌خوان بود که «يه بُل دارم دوسش دارم» و اينگونه بود که هرگز نخودي نگشت و موچ نشد...
و در اساطير کهن چنين آمده که وي را چهار برادر بود، يکان يکان چون او شهريار و بزرگ‌زاده، چنان که به وقت خُردي، برادران دوشادوش يکدگر به هر کوي و برزن روان ‌شده، چنين دم ‌گرفتندي که: «ما پنج‌تا داداشيم، مثل مداد تراشيم...» تا که اين ذکر چنان رعبي بر دل ماکرين و ناکثين بيفکنَد، که کس را ياري گزند ايشان نباشد.
ليک چون ايام خوش طفلان به آخر رسيد و شير بچه‌گان، قوت و بزرگي يافتند، جماعت ايشان به جبر زمانه پراکنده گشت و هر يک از براي خود راهي گزيد.
يک تن به علم اعداد افتاد و رياضت و رياضيات پيشه‌ کرد و ديگري پاي در شريعت گذاشت تا چنان در شريعه پيش رفت که طبيب دل‌ها و مرد خدا گشت، و ديگري پي طبابت و معالجت جسم‌ها گرفت و آن ديگر به قنسول‌خانه رفت تا ديپلم مات‌ شد و في‌النهايه بر امور بلاد خارجه تسلط يافت.
و اما بشنويد از احوال پير ما که راه شريف پيش گرفت که جندي‌شاپور زمانه خويش بود و در آغاز به سراغ علوم جديده رفت و قامپيوتر آموخت و نيک مغز خويش ورز داد که بهر مسائل صعب آماده گردد و سپس در پي حکمت يونان و منطق ارسطو و افلاطون کمر همت بست، چنانکه فلسفه غرب را يکبار ز آغاز تا پايان و دگربار ز پايان تا آغاز و سرانجام يکبار ز وسط به اين‌طرف و يکبار ز وسط به آن‌طرف خواند تا در آخِر کار منطق لاريجاني را يافت.
پس چون سلطان محمد، خاتم بزرگان اهل صلاح و اصلاح، مستعفي گشت و لباس وزارت و صدارت بر فرهنگ را ز تن به درآورد و بر زمين افکند، پير ما که لباس خدمت خالي ديد، گرد از جامه خاکي مستعفي گرفت و به تن کرد تا به سلسله بهرمانيان، دولت يابد و صاحب وزارتي و صدارتي استعلاجي گردد.
چون روزگار دولت به سر آمد و نوبت به دگري افتاد، پير ما اردشير از در به در آمد تا بر دري دگر وارد آيد و بدين در به دري جماعتي از خود به در شدند و فرومايگاني که از پيش، نه تاب استماع صوت رسايش را داشتند و نه چشم نظر بر سيماي زيبايش را، بر صدا و سيمايش تاختند و او را ز خويش سخت آزردند، که جماعتي جمله به راه چپ و گمراهي و ضلال بودند و وي در تنهايي خويش سخت دل بسته راه راست و رستگاري و رضوان...
آورده‌‌اند که شبي پير ما دگر تاب نياورد و ناگاه حرف مخالفين به کرسي نشاند و جملگي آراي آنان به طرفه‌العيني اجرا نمود، بدان ترتيب که شب‌نشيني برلين بهانه کرد و تن سيم‌تنان، دست افشان و پاي‌کوبان که رقصي چنين ميانه ميدانشان برآورده بود، پيش چشم مردم نهاد، و گرچه وضوح کم کرده بود و به لطف شطرنج تن ايشان چون کاشي پيکسل پيکسل کرده بود و حدود تنعم نقصان يافته بود و حدود پوشيده گشته بود، ليک کدام غافل است که نداند، محو العيش نصف العيش!
و نقل است بر همين شيوه بود، که پير ما در پس زنجير‌ه نظافت‌ها، چراغي به سيمايش افروخت که دودش کور را شفا داد!
و ديگر نقل کنند که مخمل پيش از آنکه بارنداز مخملي زند به خانه مادربزرگ واقع به تپه‌هاي جام جم سکني گزيده بود و به آموزش نکو طلا و پرحنا مشغول گشته، رشد و پرورش مي‌يافت!
و ديگر نقل است که کردان پيش از آنکه خدايگان علم و حکمت گردد، خزانه‌دار مُلک اردشير بود و روز و شب مشغول محاسبات:
دو دوتا = پنج تا... سه پنج تا =10 تا... چند چندتا= هرچندتا...
ليک به روز حساب و وقت تفحص مجلسيان ز حساب خزانه، اردشير صبوري پيشه کرد تا آخرالامر ژکوندوار خنده‌اي مليح کرد و گفت: «اينا که همش کشکيه!»
پس چون موسم انتخاب آمد، ريش بر پيش مردم نهاد و جماعت قيچي به دست را به هوايي تازه خواند، ليک خلق که ديري بود از خير تنفس گذشته بودند، جملگي به وي پشت کردند، و رو به قبله‌اي ديگر کردند، چنان که افتد و داني!
اما پيرما که هماره پشت پرده را خوش‌تر داشت، دست‌ها در آستين کرد و چون به درآورد رو به مريدان گرفت و گفت: که داند که اين چيست؟ مريدي گفت: آستين است، ديگري گفت: دست است و ديگري گفت: انگشت است!
پس شيخ که از مريدان سخت نااميد گشت و دانست بر عبث مي‌پايد خود به سخن آمد و گفت:
هسته است اين!
پس مريدان چون حال چنين ديدند خرسند گشتند و گفتند: بشکن تا جملگي متنعم شويم ليک مراد بدانان درشتي کرد و گفت: اين هسته نه از بهر شکستن که از بهر ساختن است و گر بشکنيم طاق فلک به ترک بردارد و زمين شش گردد و آسمان هشت...
مريدان چون اين بشنيدند جملگي چنين دم بگرفتند که:
«سانتريفيوژ بجنبون...اين هسته رو بچرخون...»
و اردشير گفت: ما به چرخش اين هسته تعلقي داريم که ز رويتش حال خجسته‌اي بر ما مستولي مي‌گردد و اين چرخش دائم، آن حال خجسته را در ما موکد کند!
و کارها ناگاه چنان شد که آسمان تيره و تار گشت تا از قضاي افتاده اردشير في‌الفور نبشته‌اي توقيع کرد و چون بسته‌اي پيشنهادي در بسته نهاد و چهار سوي سانتريفيوژ را بوسيده، ترک زمين کرد.
و مريدان انگشت حيرت گزان، اين حالت، آيتي از جنگي قريب دانسته، همگان لباس رزم به تن کرده دست ز جان خويشتن شسته آماده حرب شدند!
ليک چون سر بلند کردند تا اذن رزم گيرند، ناگاه اردشير بر صدر مجلسيان ديدند که بر فلک‌الافلاک تکيه زده و نطق مي‌کند!
پس مريدان جملگي نعره‌ها بزده، جامه‌ها بدريدند و از غريبي اين حادثه اور دوز کردند!

(ما را رم از ان شد که این مال رمضان شد اما مال هرکس محترم است و ما عاریه کنان  ذوقیم به افتخارو بالندگی).

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
 

دیری این می خواندم و کتابت می کردم به جد ،و هیچ ندانستمی از مغز غیر جلد


( هر که از در تصدیق وتسلیم در آید وی را از سه شربت یکی دهند:

یا شربتی از معرفت تا دل وی به حق زنده گردد

یا شرابی که جان از وجود او مست وسرگشته گردد

یا زهری که نفس اماره در زیر قهر او کشته گردد.)


به مهمانی طلاب نظامیه الفارغیه الاسلامیه که جمع آداب و فضل اصحاب بود، خوانده شدیم و خوانده شدیم بر خوان نعمت محمل مولتی میلیونر آقازادگان.

از اشربه و اطعمه، کم نبود هیچ، زیاده بود از همه،

شراب تمام و کباب و طعام حلال و حرام اگر جمع کردندی نرسیدی به گرد ره این سفره که پهن کردندی

کام به نیام الکن، بصر به سر هر چند اکحل ،گویا اکمه

و این بدان ؛که دیده ندانستم و حال می شنوی به وصف ؛

جمع بود ،سفید و سیاه و میانه از اکناف ،محرم و نامحرم و درهم اکتاف

سمع چون شمع آب شدنش تجربه می بود از نه خوش الحان نه بل الطاف، نه شایسته خطاب به القاب مطربانی چون علیشمس و ساسی مانکن و تهی و این قسم اشخاص.

بر خوشی و دور زمانا خوشی ،می گذشت تا که آن نجیب زن هیچ به تن بر آمده باسن درخشنده چون کفن، هر سه توامان گرفت به شربی و قربی یک شب.

شربتی نوشیده که ان شاءا... softdrink بوده باشد (دیده را لا اله الا الله، ندیده را دوباره همان لا اله الا الله)

تا که سرگشته و شیدا شود حاصل به او، که شد: البته به زیادت، دارلشفا بردند به علاجت، که میسر نشد سلامت و ناگزیر معده شستند به طهارت، زنده شد دل به معرفت و چشم به رویت، نه به وعده پیر طریقت به حق، به مسامحه به خلق.

جویای احوال گشتیم ؛طبیبان عرضه داشتند به تمام سرگشته گشته و این اوج عروج است، انالحق گفت هم اعتنا نکنید، مپندارید خروج است و آن سیاح بیدار طریق، آن غواص دریای حقیقت، عرفانش آلزایمر لقب نهند و  به علم طب وتصوف و شریعت ؛که تا آن زمان هیچ شیخی از تبار شیوخ الاقطاب به چنین لقب مزین نکرده بودند به معراج و العارفین و احوال الساجدین نظر کردیم غیر این مشهود نشدمان که او مبدا الکاشف عرفان آلزایمر ی است.

آن شرف اکابر و آن مشرف خاطر، آن غایت معرفت و نهایت حیرت، مبهوت به نظاره بود و همگان را جلوه حق می دید و آن شد که به همه می خندید.

بعضی به صفای ملاقات نمی پذیرفت و به اشارتی ظریف اشعاری کنایی می سرود که فلان شخص مورچه داره، به رهبری متوسل به استفهام از جمع می شد که کجا داره؟ جمع طلاب بی بصر چه گوید در تاثیر و اثر، مریدان که عاجز می دید می فرمود اینجا و اینجا و اونجاش داره و مکررا به وصل، کلام منقطع نمی کرد مگر در مزمت بی عاری و بی کاری، درویش را از کشکول و دریوزه منعی نمی خواند برین منوال وبدین مقال و به چنین قرار که وصفی و مدحی از مفاخری چون عمو سبزی فروش که شهیر عرفان عملی است و فقیه فهم نظری و صاحب کسب دنیوی چنان که ترب را به یک رب می فروختند و نعنا را تنها و قص علی هذا ...

و سه روز بدین منوال گذشت و سوم شب ،نوبت طعم شراب طهور، به سوم اثرش رسید.

چنان زهری حق به دست اجلش نوشاند که نفس اماره و لوامه و بود و نبود و سرخ و کبود و فی ها خالدونش را بکشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
 

انا لله وانا الیه راجعون

نه خری آمد نه خری رفت، بله درست حدس زدید از تشییع جنازه مادر بزرگم می ایم

چه زنی چه شیر زنی چه..........

هرچه بگویم، چه بگویم؟ که خودش چه شیرین در فشانی می کرد، زبان حالش بود و ورد کلامش:

تشییع علوی تشییع رسم است و تشییع صفوی تشییع اسم.

تشییع علوی تشییع انسانیت است و تشییع صفوی تشییع قومیت.

باید بسرایم، مرثیه و ماتم عظمی را، که پنهان در قلب مجروح من است، چگونه به عالم بیان حاضر و عارض شوم مکنونات قلبی، که درنگی پیش خود به چشم خویشتن دید که جانش (چون فشنگی) می رود.

شعری خواهم سرود:

هر که آمد عمارتی نو ساخت                                 رفت و منزل به دیگری پرداخت

این شعر تمام فضای کوچک ذهن بزرگم را پوشانده به سیاهی الام، ولی فی الحال مجالی برای افکار پوچ و حزن و اندوه نیست، من به حب نسبیت با او و قومیت با او فراموش کنم نجات انسانیت میسر از او را؟

رسمش که دهشتی بود گذارم و اسمش که بی بی مشتی بود بردارم؟حاشا و کلا

طرح ضربتی اشتغال شپش های ساکن به اسفل سافلین جیبمان را با حفظ سمت به مشغله قاب بازی عمیلیاتی می کنیم می دانید که غدار زمانیست .

فرمودید مظنه خانه مرحومه مغفوره تازه در گذشته کذا چند است ؟

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  در خانه گر کس است یک لایحه بس است

از او که می شود و از ان که نمی شود. تحول اقتصادی از امیر کبیر تا حالا معطل مانده، د تصویب کن؛ خراب شود مجلس، این خانه بر سر ملتش.

دیده بان حقوق بشر ایران را رصد می کند؟ همه جا را؟ بهارستان را هم؟ یعنی کامل می بیند؟ یکباره بگو هیچ راه ندارد و بریز اب پاکی را به دست و خلاص.

خدا رحمت کند لیاخوف روسی را، ببین دست محمد علی شاه چقدر باز بود بست به توپ این خانه فساد و تفرقه را، بعد نشست پشت قطار پیشرفت حالا نرو کی برو

به همین سادگی به همین خوشمز گی.

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  وقتی در هیچ سریالی کسی بی مبل نیست و نسل تلوزیون های لامپ تصویر دار منقرض شده جلوه داده می شود، وقتی برای حرف زدن بیشتر جایزه می دهند، وقتی درب رب گوجه فرنگی شانس خانه دار شدن شماست نه مسکن مهر و کار و تلاش احیانا با چاشنی قناعت، وقتی در قاب شیشه ای 14 اینچ مان فقیر فقیر می ماند اما صفا عشق محبت شرافت پاکی و....همه چیز های خوب دنیا به استثنای انهایی که خرج دارد مال اوست و اقشار پر درامد یا همان دهک های بالا بی ربط و با ربط از قرص های روان گردان استفاده می کنند و زندگی شان به طلاق می انجامد و بچه ها را دوست ندارند و مرد هاشان چند زنی هستند و هر چه خاک هست کارگردان به سرش کرده تا بگوید بیچاره ایست که ارزوی پولش را نکنید هرگز ؛ با خود می گویم نکند من در ایران زندگی نمی کنم.

وقتی فیلم یعنی یک لشکر چهره و دیگر هیچ اما با صفی پیچ در پیچ، وقتی دوچرخه  یعنی هرگز در حمل و نقل، وقتی سازمان تربیت بدنی یعنی صد میلیارد و یک طلای المپیک، وقتی رکود مسکن یعنی دستاورد، وقتی صادرات ناموس و سرمایه یعنی گسترش همکاری با خلیج بعد از همیشه عرب، وقتی دکتر یعنی دکتر کردان ، وقتی اسطوره یعنی خداداد در کمیته انظباطی، وقتی نان و چای بی پنیر در پرواز چارتر یعنی هزینه کم در سفر های چند میلیاردی، و سالی را پر از دلایل برای شادی و حرکت در مسیر پیشرفت دیدن .

ضرورت اصلاح الگو ی نه تنها مصرف بلکه پشرفت را بیش از پیش احساس می کنیم.

که ما راه را عوضی نمی رویم بلکه عوضی راه می رویم. (این جمله از من نیست یکی گفت و رفت).


 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
   

سلام به دوستان خوبم. از اونجایی که من تو زندگی شخصی و اجتماعیم معمولا چیزی از خودم نداشتمو بیشتر نگاه به دست اینو اون میکردم ببینم چی مده یا با چی میشه تو جمع بچه ها کلاس گذاشتو همشونو جمع کرد تا درباره چیز جدیدی که داری توضیح بدی میخوام یه خاطره براتون بنویسم.

 

چند وقتی بود که نقلو نبات مجالس گپ بچه های مایه دار دبیرستان اندیشه والکمن سونی بود. منم که مثل همیشه مجبور بودم تو اینجور گردهماییا یا سوت بزنم یا ناخونامو بجوم تصمیم گرفتم دیگه کم نیارمو با کارو تلاش پولامو جمع کنمو یه خوبشو بخرم تا از زیر اون همه فشار روحی و روانی بیرون بیام.

 

یه کم طول کشید ولی بالاخره خریدمش. حالا فقط باید بچه ها رو دور هم جمع میکردم تا نشونشون بدم. این کارم خیلی ساده نبود چون تقریبا همشون دانشگاه قبول شده بودنو هرکدوم تو یه شهر. یه جمعه ی وسط تعطیلات بین دو ترم چند تای رو که هنوز رابطه داشتیم پیدا کردمو قرار کوهنوردی گذاشتیم. یه نوارم (که نمیدونم بوریس ویلیس بود یاکریستف دیبرگر) از یه بچه ژیگولای محل گرفتم گذاشتم روشو به نزدیکیاشون که رسیدم هدفونارو کردم تو گوشمو صدارو تا آخر باز کردم. مغزم داشت میترکید ولی تحمل کردم. هد زنانو کله زنان با همشون روبوسی کردم بعدم یه جوری که توجه همه جلب بشه کاپشنمو زدم کنارو خاموشش کردم. ولی هیچکس هواسش به من نبود چون فرزاد و مثل همیشه به تبع اون مجتبی داشتن درباره خرید تازشون که بعدا فهمیدم ام پی فور اپل با سی گیگ حافظه (تقریبا ۶۰۰تا نوار کاست) بوده صحبت میکردن!! آروم سیستمو جمع کردم گذاشتم تو جیبم. همش خودخوری میکردم که وای من با این ۲۰۰۰۰ تومن چه کارا میتونستم بکنمو نکردم.

 

ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست تا گندشون علی خدیور هستو فرزاد و مجی یه کمیم نوید!!!

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
 
به عکس زیر با تمام وجود دقت کنید و سپس بگویید که فکر می کنید در کدام سو (ساعتگرد یا پاد ساعتگرد) در حرکت است. (نکته: صبر کنید تا عکس کامل لود شود و شروع به حرکت کند)




اگر اندکی کنجکاوی درونتان موج می زند ادامه ی مطلب را بخوانید.
 
 
   |    نوشته شده توسط نوید رضوان فر ادامه مطلب ... | 
 
 
 

 

کم کم چهارشنبه سوری داشت نزدیک می شد و اوج کارو کاسبی ما بود. روزی سه چهار تا باکس ترقه تو مدرسه میفروختم. سفارشای بزرگم (اونایی که تو سپر پیکان جا نمی شد) خارج از وقت اداری در منزل مشتری تحویل میدادم. یه روز احساس کردم داره گند کارا بالا میاد. بر خلاف میل باطنیم مجبور شدم یکی از بچه هارو قربانی کنم تا خودم در امان باشم. البته همچین بی گناهم نبود تو یکی از اردوهای برون مرزی چنتا ترقه از من دزدیده بود. نه بابا اشتباه نکنید بیچاره حمید رضا موسوی نبود که اون روی پلیدش یعنی خزوک لپو بود!

یه روز ساعت ۱۲فینال مسابقات فوتبال مدرسه بود. منم ۷-۸ تا ترقه گذاشتم تو یه بسته و نزدیکیای سوژه وایسادم. آقای ارواحیان داشت میومد طرف ما. تو یه لحظه یه ترقه انداختمو باقیشو پرت کردم جلوی حمید. نقشه عملی شد و به محض اینکه اون بسته رو برداشت ترقه ترکید. ارواحیان مثل ببر خفته مچ دست حمیدو گرفت. بقیه ماجرا رو میتونید حدس بزنید.

 

من ترقه میفروختم حمید بیچاره ام داشت تو دفتر ناظم جواب پس میداد!

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
 

آقای ارواحیان ناظم ما یه پیکان مدل ۴۹ داشت که با زحمت فراوون به دست آورده بود. بیچاره اگه می فهمید به طور ناخواسته وارد یه شبکه بزرگ توزیع مواد محترقه شده و سودیم نمیبره شاید ناراحت میشد.

داستان از این قرار بود که خونه ایشون از بد روزگار سر کوچه ما بود. آقای از همه جا بی خبر شبا ماشینشو در خونه پارک می کرد. منم با احتیاط ترقه هارو جاسازی میکردم تو سپرو یه کم چسبم برا محکم کاری می زدم روشون. صبح اون روزم محموله رو صحیح و سالم تو مدرسه تحویل می گرفتم. با این کار هم با خیال راحت کاسبی میکردم هم اگه بهم چپ نگاه می کرد یه تماس با پلیس ۱۱۰ (که اون موقع ها تازه شروع به کار کرده بودو ۱۰۷تا بیشتر نبود) و خبر اینکه ناظم مدرسه ما ترقه میفروشه!   

 

 

(منتظر خاطرات بعدی من باشید)

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
 

اعترافات من

 

چند راهی برا کسب درآمد داشتم که همشون یا اولش یا آخرش به دزدی ختم می شد. اگرم می خواستم این کارو بکنم نمیشد چون محیط اطراف دبیرستان منطقه ۱ آموزش و پرورش اراذل و اوباشی بود که خلاف کوچیکشون قتل و آدمکشی بود. خیلی هنر می کردم کلاه خودمو دو دستی می گرفتم. پس بر خلاف میل باطنیم از دزدی به طور موقت صرف نظر کردم.

روزها می گذشت وهر روز بدتر از روز قبل تا اینکه دیدن کارای یکی از بچه ها که اهل یکی از چاله های اطراف استان فارس بود منو به انجام کارای فصلی ترغیب کرد.

من کارمو با فروش طرقه شروع کردم. علاوه بر اینکه درآمدش خوب بود منو با مبانی اولیه جاسازیم آشنا کرد. پشت آب سردکن. تو سپر پیکان معاون مدرسه و یه چند جای دیگه که گفتنش رو کردن فوت کوزه گریه. آب سرد کن که هیچی ولی سپر ماشین داستان داره . . .

 

(ادامه دارد)  

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
 

سلام بر برو بچ گل

من علی افریم در ۴سالگی متولد شدم. تا به خودم اومدم با یه گذشته موهوم خودمو تو دبیرستان اندیشه دیدم. دبیرستانی که قبل از قبولی من برا خودش کبکبه و دبدبه ای داشت.

هییچوقت تو زندگیم یه دوست صمیمی نداشتم. چون افراد دوروبرم بسته به ضربب هوشیشون دیر یا زود به نیت شوم من برای دوستی پی می بردن. آخه چیکار کنم دست خودم نبود آدمارو نسبت به مایه داریشون اسکناسای ۱۰۰تومنی و ۲۰۰تومنی میدیدم. البته یه ۵۰۰تومنیم بود که اسمش علی خدیور بود  که از گفتن اسمش به دلایل امنیتی معذورم.

خلاصه بگم چند باری ساندویچامو خرید. پول خوبیم میداد. خدا خیرش بده.

اما با چندرقار خرج خودمم در نمیومد تا برسه به خونواده...

 

 

(ادامه دارد)

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
 

اگر تا به حال سعی کرده اید که به این سوال بنیادی پاسخ قابل قبولی بدهید ... باید عرض کنم که بیهوده غذای میل شده را تلف نکنید ! چون خود ما هم در این توهم مبهم غرق شده ایم که فلسفه انتخاب این گلواژه به عنوان عنوانبخش این وبلاگ چیست؟‌‌‌

 

۱ـ نخست بر این گمان بودیم که از انجا که ما در دبیرستان نمونه دولتی اندیشه تحصیل کردیم این عنوان انتخاب شده اما اندکی بعد متوجه شدیم که...

اولا: دبیرستان اندیشه به همان مخروبگی چند و چندین سال پیش است!«نوئیتی در کار نیست

ثانیا: ما هم که اندیشه ای بودیم هیچ تغییری هر چند جزئی نداشتیم و همان « گلهای بی لامی» هستیم که بودیم!«همچنان چیزی نو نشده

 

۲ـ حدس بعدی بر این اساس شکل گرفت که شاید وبلاگ ما اندیشه ای نو و نوین را ارائه می کند که به دلیل اگاهی و شناخت ناتوانی خود هیچکدام حتی جرات بیان انرا هم پیدا نکردیم و در همان نطفه خفه شد.

 

۳ـ اخرین گمان بر این اساس شکل گرفت شاید خود ایجاد این وبلاگ اندیشه ای نو باشد اما با انداختن نگاهی هر چند لحظه ای به بلاگهای دیگر باز با پارادوکس در وجود واژهء نو در نام وبلاگمان برخوردیم...

به امید حق و با هم فکری اعضای تیزبین و اینده نگر اندیشه ای نو در اینده ای نزدیک... تلاش بیهوده دیگری در جهت کشف این معمای پیجیده خواهیم داشت ... و با فرض محال کشف این حقیقت پنهان دست به گزافه گوئی دیگری خواهیم زد...

 

ارادتمند شما...

فاضل خیاطیان

 
 
   |    نوشته شده توسط فاضل خیاطیان
 
 
 
سلام

اینجناب ، سـید علــــــــی خدیور ، زین پس ( به افتخار نوید ) اینجــــــا قلم خواهم زد ( از پس از "زین پس" تا سر "از پس" به لحن گنده یاد* سهیل محمودی بخوانید )






* : آدم گنده ، گامبو ، گامبالو ، چاق ، خیکی ، فربه ، پروار ، خروار ( خر به معنای بزرگ ) ، جسیم ، حجیم ، عظیم ، وسیع ، بسیط ، کپل ، تپل ، مپل ، خپل ، هیبت ، هیکل و خلاصه یه چیزی تو همین مایه ها از قبیل :
آدم گنده ، گامبو ، گامبالو ، فربه ، پروار ، خپل ، هیبت ، هیکل ، خروار

نکات :
1- تایپیست این مطالب من نیستم
2- تایپیست این مطالب تایپ فارسی درست بلد نیست
نتیجه ی نکته ی 2 : تایپیست این مطالب از بس که زور زده ( برای تایپ این مطالب ) در آستانه ی ابتلا به درد بواسیر است.
3- تایپیست این مطالب سر کار است
4- تایپیست این مطالب تا به حال از نکته ی 3 بی اطلاع بود
5- نکته ی 4 از مقام اعتبار ساقط شد
6- تایپیست این مطالب به شدت خشمناک است
7- تایپیست این مطالب هم اکنون با نگرانی پرسید که آیا خوانندگان نیز با او همکارند!؟؟
8- نگرانی تایپیست این مطالب بجاست
9- تایپیست این مطالب دیگر حاضر به ادامه ی همکاری . . . . . . .
". . . . . . ." ها کار من است. سخـــــــــــــــــت بـــــــــــود. بس اســـــــــت!
 
 
 
   |    نوشته شده توسط علی خدیور
 
 
 
ساعت 4.5 بعدازظهر بود.
من و پدربزرگم برنامه ی فوق خردسالان را از دیده می گذراندیم.
عالیجناب پدربزرگ تنها تنها سیب زمینی های سرخ کرده با طعم فلفل را از رنگین لفافه ای به در آورده و مهر ماستی هم به راه کوبیده با آب و تاب تناول می فرمود که صدای جـــــیمــبـــــــو چشم عالیجناب که مقادیری کور نیز بود را به جادو جعبه ای التفات داد. در حال که منتظر شروع موسیقی همیشگی بودیم ندای "اللهم البیک ان الحمد و النعمة لا شریک لک لبیک" آویزانمان کرد از چوب رخت تعجب.
جیمبو اینبار مسافرانی از مدینه جلو، مدینه عقب نمی دانم چی چی وسط، بالاخره یه جایی از همین جاها داشت.
اینبار مغرورتر از همیشه جیمبو خلعت سبز ورق به تن کرده و مثال مادمازل های هرکول پوارویی انتهایش را به نشانه ی احترام بالا می کشد تا میله های سفید طایرش را به رخ.
گوشه ی لب با دندان کوچکتر گاز گرفته لاستیک به زمین می مالاند و زمین عشوه به عـشوه جرقه می زند. بی اختیار با دیدن این همه سبزی به یاد موسیقی فولکوریک "سوزن و سوزن آی جومش چه سوزن" افتادم. عالیجناب ابا بزرگ که طبق دیرین سرشتش می خواست چند و چون از حدیث حلاجی کند خواهان شد که:
بـــــچه وولوم بـــده
پیرمرد از سر خودنمایی با دردی که از هجر مهرهای پشتش می کشید به نشانه ی همراهی گردی از سر و سینه تکاند.
یکی دو تا سه تا، همه کچل بودند.
من اینگونه روءیت کردم یا واقعیت امر این بود، هوالعالم. من که با چشم مسلح به معنویات و در شعاع اشعه ی ماورای عرفان به آقایان نگاه نمی کردم به چه سبب از انقلاب درونی ایشان آگاه می شدم، پس تاملی روا بود و پس از آن ماحصل تفکر در جامعه ی عمل.
فی الحال فقط سیاهی سر بود که رخت هجرت پوشیده و جای به تاسی داده بود.
در وان تفکرات مستغرق گشته بودیم که زنگ در لــــــــــخت از نتیجه ما را به سوی در کشاند.
یا ابافاضل ، پدرم بود.
یک ماهی می شد که خبری از او نداشتیم ، جالب اینکه اوهم موی بر سر نداشت.
سلام آقا کجا بودید ؟ نکنه رفته بودید حج ؟!
پدرم می خندد. سری تکان می دهد که یا نشانه ی بی ربطی حرف من با اوست یا نشانه ی ... ، نه همان اولی است ، چون بعدش گفت :
میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.
اما من به پدربزرگ نیمه خرفتم گفتم بابام رفته حج ، به مادرم و به هــــــمه. همه هم باور کردند.
عموی بزرگم پدرم را مجبور کرد به دادن ولیمه. پدرم قلکم را شکاند تا پنهانی تحفه ای بخرد و پیوسته آتش این معرکه را به گور من نسبت می داد.

از آن پس بابا شد حاجی بابا و حاجی بابا دیگر به زندان نرفت و کاش این معلول علتی بود که او دیگر دزدی نمی کند.

چه طبل جنگ میزند          بی نام و ننگ میزند

ابـــلیس روبروی من         مرا به ســنگ میزند

پانوشت:

هیچگاه نتوانستم مجوز چاپ این طنز کوتاه و دیگر داستان هایی از این دست را بگیرم.


 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور