تبليغاتX
اندیشــه ی نـــو
 
   
     
 
 
  منت ولی را عزوجل که طاعتش موجب مهابت است و به شکر اندرش مزید مکنت .

هر نفسی که فرو می رود سموم بر حیات است و چون بر می اید رکوب است بر اشک کباب ؛پس در هر نفسی دو نکبت موجود است در ولایت این ولی و بر هر نکبتی لعنتی واجب

                        از دست زبان که براید                  کز عهده لعنش به دراید

                        اذا وقعت الواقعه     لیس لوقعتها کاذبه     خافضه رافعه

                        خلق همان به که زتقصیر وی    زورق سبزی به سرش اورد

                        ور نه سزاوار سخوفیتش         کس نتواند که به جای اورد

باران زحمت اشک اورش همه را رسیده،و خوان ذلت سیاه چاله اش بر همه جا کشیده.

پرده ناموس بندگان به خطایی معدوم دریده،و ظالم به جای مظلوم گزیده

                        ای رذیلی که از خزانه نفت     روس و لاتین وظیفه خور داری

                        چین را چگونه کنی محروم     تو که با دشمنان این نظر داری

فراش نماز جمعه را گفته ،تا فرش زمردی نگسترد،و دایه ابر اشک اور را فرموده تا

 چشم بنات و نبات را در مهد زمین به تراخم اورد.

درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر نکردو انچه کردند به در کرد به زور

و نیز باز اگر نکردند به در اورد از ریشه و به دور افکند
 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
 

دیری این می خواندم و کتابت می کردم به جد ،و هیچ ندانستمی از مغز غیر جلد


( هر که از در تصدیق وتسلیم در آید وی را از سه شربت یکی دهند:

یا شربتی از معرفت تا دل وی به حق زنده گردد

یا شرابی که جان از وجود او مست وسرگشته گردد

یا زهری که نفس اماره در زیر قهر او کشته گردد.)


به مهمانی طلاب نظامیه الفارغیه الاسلامیه که جمع آداب و فضل اصحاب بود، خوانده شدیم و خوانده شدیم بر خوان نعمت محمل مولتی میلیونر آقازادگان.

از اشربه و اطعمه، کم نبود هیچ، زیاده بود از همه،

شراب تمام و کباب و طعام حلال و حرام اگر جمع کردندی نرسیدی به گرد ره این سفره که پهن کردندی

کام به نیام الکن، بصر به سر هر چند اکحل ،گویا اکمه

و این بدان ؛که دیده ندانستم و حال می شنوی به وصف ؛

جمع بود ،سفید و سیاه و میانه از اکناف ،محرم و نامحرم و درهم اکتاف

سمع چون شمع آب شدنش تجربه می بود از نه خوش الحان نه بل الطاف، نه شایسته خطاب به القاب مطربانی چون علیشمس و ساسی مانکن و تهی و این قسم اشخاص.

بر خوشی و دور زمانا خوشی ،می گذشت تا که آن نجیب زن هیچ به تن بر آمده باسن درخشنده چون کفن، هر سه توامان گرفت به شربی و قربی یک شب.

شربتی نوشیده که ان شاءا... softdrink بوده باشد (دیده را لا اله الا الله، ندیده را دوباره همان لا اله الا الله)

تا که سرگشته و شیدا شود حاصل به او، که شد: البته به زیادت، دارلشفا بردند به علاجت، که میسر نشد سلامت و ناگزیر معده شستند به طهارت، زنده شد دل به معرفت و چشم به رویت، نه به وعده پیر طریقت به حق، به مسامحه به خلق.

جویای احوال گشتیم ؛طبیبان عرضه داشتند به تمام سرگشته گشته و این اوج عروج است، انالحق گفت هم اعتنا نکنید، مپندارید خروج است و آن سیاح بیدار طریق، آن غواص دریای حقیقت، عرفانش آلزایمر لقب نهند و  به علم طب وتصوف و شریعت ؛که تا آن زمان هیچ شیخی از تبار شیوخ الاقطاب به چنین لقب مزین نکرده بودند به معراج و العارفین و احوال الساجدین نظر کردیم غیر این مشهود نشدمان که او مبدا الکاشف عرفان آلزایمر ی است.

آن شرف اکابر و آن مشرف خاطر، آن غایت معرفت و نهایت حیرت، مبهوت به نظاره بود و همگان را جلوه حق می دید و آن شد که به همه می خندید.

بعضی به صفای ملاقات نمی پذیرفت و به اشارتی ظریف اشعاری کنایی می سرود که فلان شخص مورچه داره، به رهبری متوسل به استفهام از جمع می شد که کجا داره؟ جمع طلاب بی بصر چه گوید در تاثیر و اثر، مریدان که عاجز می دید می فرمود اینجا و اینجا و اونجاش داره و مکررا به وصل، کلام منقطع نمی کرد مگر در مزمت بی عاری و بی کاری، درویش را از کشکول و دریوزه منعی نمی خواند برین منوال وبدین مقال و به چنین قرار که وصفی و مدحی از مفاخری چون عمو سبزی فروش که شهیر عرفان عملی است و فقیه فهم نظری و صاحب کسب دنیوی چنان که ترب را به یک رب می فروختند و نعنا را تنها و قص علی هذا ...

و سه روز بدین منوال گذشت و سوم شب ،نوبت طعم شراب طهور، به سوم اثرش رسید.

چنان زهری حق به دست اجلش نوشاند که نفس اماره و لوامه و بود و نبود و سرخ و کبود و فی ها خالدونش را بکشت.

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
 

انا لله وانا الیه راجعون

نه خری آمد نه خری رفت، بله درست حدس زدید از تشییع جنازه مادر بزرگم می ایم

چه زنی چه شیر زنی چه..........

هرچه بگویم، چه بگویم؟ که خودش چه شیرین در فشانی می کرد، زبان حالش بود و ورد کلامش:

تشییع علوی تشییع رسم است و تشییع صفوی تشییع اسم.

تشییع علوی تشییع انسانیت است و تشییع صفوی تشییع قومیت.

باید بسرایم، مرثیه و ماتم عظمی را، که پنهان در قلب مجروح من است، چگونه به عالم بیان حاضر و عارض شوم مکنونات قلبی، که درنگی پیش خود به چشم خویشتن دید که جانش (چون فشنگی) می رود.

شعری خواهم سرود:

هر که آمد عمارتی نو ساخت                                 رفت و منزل به دیگری پرداخت

این شعر تمام فضای کوچک ذهن بزرگم را پوشانده به سیاهی الام، ولی فی الحال مجالی برای افکار پوچ و حزن و اندوه نیست، من به حب نسبیت با او و قومیت با او فراموش کنم نجات انسانیت میسر از او را؟

رسمش که دهشتی بود گذارم و اسمش که بی بی مشتی بود بردارم؟حاشا و کلا

طرح ضربتی اشتغال شپش های ساکن به اسفل سافلین جیبمان را با حفظ سمت به مشغله قاب بازی عمیلیاتی می کنیم می دانید که غدار زمانیست .

فرمودید مظنه خانه مرحومه مغفوره تازه در گذشته کذا چند است ؟

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  مطمئن نبودند ولی اخرین تشخیص ایدز بود، یک یک از اتاق دکتر بیرون امدند، دست هاشان مخبر بودند به شستم، که درازی از حد پا گذشته بود ؛ علت هرچه بود معلول مرگ بود. نگاه به دوستی که پایش به رکاب مرگ است انچنان بی ابهام بود که سخن خنده کرد .

باری سبک به خورجین، تنی نحیف و بستی ضعیف، عالم عالم به مختوم محکوم از ازل؛ جمع کردن و ترک کردن و درک کردن که نداشت.

دوستان احیا شدند به لبخند توام با سرفه ام که عمق دوستی ها اینجا کمی نزدیک به هیچ است.

شاید تقدیر این بود که سوغاتی بدیع با خود ببرم از فرنگ؛ خورجین خالی پر می شد از هر متاعی به اسم سوغات؛ خالی امدم که پر برگشتم به هیچ.

هر که یادگاری داشت از وطن شب های پانسیون پر بود از تماشای یک فندک، کیف پول، گردن اویز و بعد اهی و خاطراتی که دوان دوان نم می پاشیدند به چشم و می رفتند به پیوست قافله رویا؛ گاهی به تصنیفی سوار بودند یک یک جمع محصلان غربت نشین، گرد ره دیار می بوییدند و تن به تن یار کودکی می تنیدند که باد نیشخندی به دریای حجب ان روزگاران کشتی سر تکان می داد و بعد ساحلی ارام و فکورانه؛ من کجا؟ اینجا کجا؟ زینت کجا؟ ماریا کجا؟

به طمع نورپردازی ایفل امدیم، برنداشتیم و چراغ زنبوری از کف گذاشتیم، گذاشتیم و گذشتیم از هرچه بودمان می کرد، امدیم به خوی شان بیامیزیم نابودمان کرد .

بی خویش و تنها خویش، خویش خویش به که بیاویزیم جز خالق خویش.

گذر نامه ای به ورق 24  ممهور به ایدز کردند و ضمیمه به مدرک master از دانشگاه معتبر سوربن؛ این بود برگ عبور و جواز اقامتم به دیار جاودان عدم.

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  به اتشکده شور تابستانی دادم ،سبزینه ردای امید بدایت،باشد که برهنگی پاییزم نوید هدایت ،دمی که گداختم ز غیب ،چه عیب که هوایی گرم کنم به سرایت.(امید که خیر باشد به غایت)

پیشه خود سوزی، سم است به افت بیشه تن دوزی به دنیا.

دستی پر از نغز سنگین،سخت زمینی بود،عیار شدم بر مال بر خود،دست شستم از دست مایه ،دستی پر از هرز سهل خدایی شد.

ما گل اتش به خود می تنیم و غیر حرم گرمش به خود می خرد در گیر و دار حالیم و از غیر سر در نیاریم.

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
 
ابستن فکرم نطفه ای که محدود به رحم نیست و ریشه دوانده در تمام تنم ، روحم.
بی باده کشیدن بار تن نتوانم
تولد و حیات مستقل ندارد این فکر ، مگر سزارین درمان کندم ، بسپارم به اذهان دیگر ، جاری کنم به اقوال دیگر ، ببینم در افعال دیگر و این روح من است که با هر یک ان خواهد رفت ، به حکم ازلی نگاه مادرانه محکوم به دوزش شد در پی فرزند.
تکه تکه شدم ، به مصداق عدم وحدتم ، نمونه بارز از تکثر ، نباید شروع می شد ، لوح پاک ذهن را فاحشه افکار این و ان کردم ،هر روز ابستن نطفه مرد بدیعی است فکر ساز، هرزه عزیز اغوش هر حادثه لبریز فکر سازم.
تنی با دهانه ای بسیطم ،نظم ونثر وغیر، عشوه جذب حشرت و عشرت است.
پای درد و دل فاحشه ای نشستن کم از روضه پر تکرار نیست . صدق است به علم الیقین رسیدم، انکار می کنم. 9 به 1 نه ، تمام 10 گانه لذت را من زیرین میبرم. مرد انست که در کشاکش دهر (عمل شنیع) سنگ زیرین اسیا باشد.
کافی است التی فکروار و عظیم بیابم ، زحمت دخول و خروج به ذهنم را که نه ، البته رحمت است به جان می خرم، به تذکار و تکرار گویم که ذهن موجودیتی از قبل و دبر ندارد ؛ اتوبانی است از هر طرف که التی بیاید ، زیر گذر و روگذر ندارد کارگران مشغول کارند و عادت ماهانه ای در کار نیست محل تلاقی و امد و شد است محدودیتی در سرعت نیست که هر چه سریعتر افاده مطلوب جلی تر.

ای قوم به دوب1رفته بیایید بیایید معشوق همین جاست

برخورد این افکار به ذهنم نفس نفس بریده می کندم.
اللهم عجل ارضاعی و ارضاعهم و ارضاعهن.
(زبان جد تلخ است برای فاش گفتن این زهر اصیل، ناگزیرم از هجو و هزل ، که بدوا هوش می ربایند و بعدا جرح به درمان می کنند؛ ان نیست این نیز نشود.)


1- فاحشه خانه در اصطلاحات عرب زبانان
2-این متن در زبان تمثیل و طنز بود لطفا اعتبار ایرانسل نفرستید؛که نه منزل داریم ونه منزلت برای همان عمل شنیع کذا ، البته تذکری من باب عدم تجاهر و اشتغال به فحشا گذشت از خاطر مبارک ، منتها از کشش فراوان هورمون ها غافل نباید بود، هول برمان برداشت که نکند تعمدا نادیده بگیرند دوستان همیشه در کف
 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
 
بیداری رسم بعیدی نیست در زمان بیدادی
گنجی است که به سینه کشاندند راست مردان تا به حقیر کج فهم رسید.
چگونه شب را بهانه به خسبیدن کنم حال که به روشنی می دانیم خورشید در هم شکست تابه خلوت شب بی پروا صحبت جانانه بر گزینیم.
بیدار زمان را با من بخوان به فریاد
ور مرد خواب و خفتی رو سر بنه به بالین
تنها مرا رها کن .
ترک نرم بستر نکردم به شوق گرم همبستری، میا مبین که هم آغوش آتش برزخی شده ام که گدازه را به سخره می گیرد.
اندک خواب ما محصول بی قیدی نیست بل منطوقی است که مفهومی جز کسب قوای لازمه جهت جد و جهد در راه حق ندارد.
فریاد به چاه درون واژگون می کنم که غیر آن نه چاهی مانده و نه راهی، که به نوید مقصدش قدمی رهنمون کنم
 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
 

ابر آزادی برآمد باد نوروزی وزید       وجه میخواهم و مطرب که میگوید رسید

 شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام         بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید 
 قحط جودست آبروی خود نمی باید فروخت      باده و گل از بهای خرقه میباید خرید
 کوئیا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش      من همی کردم دعا و صبح صادق میدمید
 لبی و صدهزاران خنده آمد گل بباغ      از کریمی گوئیا در گوشه ای بوئی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک 
   جامه ای در نیکنامی نیز می باید درید
این لطایف کز لب لعل تومن گفتم که گفت 
    وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
 عدل سلطان گربپرسد حال مظلومان عشق      گوشه گیران را از آسایش طمع باید برید
 
 تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد 
 این قدر دانم که از شعر ترش خون میچکید 
 



می خوام اگه بشه هر روز یه فال حافظ داشته باشیم

 
 
   |    نوشته شده توسط علی مصمم مطهری
 
 
 

 

غلاف تمام فلزی

 

قرار بود این مطلب کاملتر از این باشد.

قرار بود ربطی داشته باشد با هدفی که ممکن است نداشته باشد.

قرار بود ادای دینی باشد به کسی که دینش را به سینما ادا کرد.

قرار بود . . .       . . . ولی نشد

شاید بعدها کاملتر شود. البته بسیار واضح است که شاید هم بعدها کاملتر نشود.

 

از نظر سرباز جوکر فیلم فرار است که آن علائم روی کلاه نظری را درباره ی دوگانگی انسان القا کند. یک مفهوم یونگی!

 

(ادامه مطلب را با کلیک بر روی ادامه مطلب بخوانید...)

 
 
   |    نوشته شده توسط نوید رضوان فر ادامه مطلب ... | 
 
 
  اه که همیشه چقدر زود دیر می شود

حتی بدون آنکه بدانیم دیر می شود، دیر می شود

و همه چیز آنقدر سرد و طبیعی جلوه می نماید که گویی از ابتدا دیر شده بود

و انگار دیریست که زود دیر شدن رسم زمانه شده است

امان که تجربه ها را همیشه دور از دیر شدن تقسیم می کنند

و جوانی و قدرت را قبل از آن

باز هم دیر شد

ومن دور از دیار

امن خود تنهای تنها

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
 

دم غروب میان حضور خسته اشیا

نگاه منتظری حجم وقت را می دید

و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر

به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود

و بوی باغچه را باد روی فرش فراغت

نثار حاشیه صاف زندگی می کرد

و مثل باد بزن ذهن سطح روشن گل را

گرفته بود به دست

و باد می زد خود را

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  کاش می شد دستها پل می شدند     غنچه ها پنهان؛ولی گل می شدند

کاش می شد دستها پل می شدند      خار و گل رو به تساهل می شدند

کاش می شد دستها پل می شدند     گرم و محکم از نظر گم می شدند

کولی عاشق ،برویش می گذشت        گریه میرفت و سعادت می نشست

پرهام

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  شعری نمی رویدم           در پهنه سینهُ عشق

اشکم ثمر ندارد              کویر کینهُ عشق 

اتش گرفته بی دود          خشکیده هیمهُ عشق 

اه خود افت شده              ترسیده دیدهُ عشق

اری به دل نرفتم              در نار بیشهُ عشق

کرم تنش بال شد               در ریشه ریشهُ عشق

چون سر کنم به حسرت؟     بی سر بریدهُ عشق             پرهام

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  رهی جز کعبه و بتخانه می پویم که می بینم
گروهی بت پرست اینجا و مشتی خود پرست آنجا
 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  از تهی سر شار

جویبار لحظه ها جاریست

چون سبوی تشنه کاندر اب بیند خواب واندر اب بیند سنگ

دوستان و دشمنان را میشناسم من

زندگی را دوست میدارم

مرگ را دشمن

وای اما با که باید گفت این من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجابردن

جویبار لحظه ها جاری


م.امید

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور