تبليغاتX
اندیشــه ی نـــو
 
   
     
 
 
   

سلام به دوستان خوبم. از اونجایی که من تو زندگی شخصی و اجتماعیم معمولا چیزی از خودم نداشتمو بیشتر نگاه به دست اینو اون میکردم ببینم چی مده یا با چی میشه تو جمع بچه ها کلاس گذاشتو همشونو جمع کرد تا درباره چیز جدیدی که داری توضیح بدی میخوام یه خاطره براتون بنویسم.

 

چند وقتی بود که نقلو نبات مجالس گپ بچه های مایه دار دبیرستان اندیشه والکمن سونی بود. منم که مثل همیشه مجبور بودم تو اینجور گردهماییا یا سوت بزنم یا ناخونامو بجوم تصمیم گرفتم دیگه کم نیارمو با کارو تلاش پولامو جمع کنمو یه خوبشو بخرم تا از زیر اون همه فشار روحی و روانی بیرون بیام.

 

یه کم طول کشید ولی بالاخره خریدمش. حالا فقط باید بچه ها رو دور هم جمع میکردم تا نشونشون بدم. این کارم خیلی ساده نبود چون تقریبا همشون دانشگاه قبول شده بودنو هرکدوم تو یه شهر. یه جمعه ی وسط تعطیلات بین دو ترم چند تای رو که هنوز رابطه داشتیم پیدا کردمو قرار کوهنوردی گذاشتیم. یه نوارم (که نمیدونم بوریس ویلیس بود یاکریستف دیبرگر) از یه بچه ژیگولای محل گرفتم گذاشتم روشو به نزدیکیاشون که رسیدم هدفونارو کردم تو گوشمو صدارو تا آخر باز کردم. مغزم داشت میترکید ولی تحمل کردم. هد زنانو کله زنان با همشون روبوسی کردم بعدم یه جوری که توجه همه جلب بشه کاپشنمو زدم کنارو خاموشش کردم. ولی هیچکس هواسش به من نبود چون فرزاد و مثل همیشه به تبع اون مجتبی داشتن درباره خرید تازشون که بعدا فهمیدم ام پی فور اپل با سی گیگ حافظه (تقریبا ۶۰۰تا نوار کاست) بوده صحبت میکردن!! آروم سیستمو جمع کردم گذاشتم تو جیبم. همش خودخوری میکردم که وای من با این ۲۰۰۰۰ تومن چه کارا میتونستم بکنمو نکردم.

 

ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست تا گندشون علی خدیور هستو فرزاد و مجی یه کمیم نوید!!!

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
 

 

کم کم چهارشنبه سوری داشت نزدیک می شد و اوج کارو کاسبی ما بود. روزی سه چهار تا باکس ترقه تو مدرسه میفروختم. سفارشای بزرگم (اونایی که تو سپر پیکان جا نمی شد) خارج از وقت اداری در منزل مشتری تحویل میدادم. یه روز احساس کردم داره گند کارا بالا میاد. بر خلاف میل باطنیم مجبور شدم یکی از بچه هارو قربانی کنم تا خودم در امان باشم. البته همچین بی گناهم نبود تو یکی از اردوهای برون مرزی چنتا ترقه از من دزدیده بود. نه بابا اشتباه نکنید بیچاره حمید رضا موسوی نبود که اون روی پلیدش یعنی خزوک لپو بود!

یه روز ساعت ۱۲فینال مسابقات فوتبال مدرسه بود. منم ۷-۸ تا ترقه گذاشتم تو یه بسته و نزدیکیای سوژه وایسادم. آقای ارواحیان داشت میومد طرف ما. تو یه لحظه یه ترقه انداختمو باقیشو پرت کردم جلوی حمید. نقشه عملی شد و به محض اینکه اون بسته رو برداشت ترقه ترکید. ارواحیان مثل ببر خفته مچ دست حمیدو گرفت. بقیه ماجرا رو میتونید حدس بزنید.

 

من ترقه میفروختم حمید بیچاره ام داشت تو دفتر ناظم جواب پس میداد!

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
 

آقای ارواحیان ناظم ما یه پیکان مدل ۴۹ داشت که با زحمت فراوون به دست آورده بود. بیچاره اگه می فهمید به طور ناخواسته وارد یه شبکه بزرگ توزیع مواد محترقه شده و سودیم نمیبره شاید ناراحت میشد.

داستان از این قرار بود که خونه ایشون از بد روزگار سر کوچه ما بود. آقای از همه جا بی خبر شبا ماشینشو در خونه پارک می کرد. منم با احتیاط ترقه هارو جاسازی میکردم تو سپرو یه کم چسبم برا محکم کاری می زدم روشون. صبح اون روزم محموله رو صحیح و سالم تو مدرسه تحویل می گرفتم. با این کار هم با خیال راحت کاسبی میکردم هم اگه بهم چپ نگاه می کرد یه تماس با پلیس ۱۱۰ (که اون موقع ها تازه شروع به کار کرده بودو ۱۰۷تا بیشتر نبود) و خبر اینکه ناظم مدرسه ما ترقه میفروشه!   

 

 

(منتظر خاطرات بعدی من باشید)

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
 

اعترافات من

 

چند راهی برا کسب درآمد داشتم که همشون یا اولش یا آخرش به دزدی ختم می شد. اگرم می خواستم این کارو بکنم نمیشد چون محیط اطراف دبیرستان منطقه ۱ آموزش و پرورش اراذل و اوباشی بود که خلاف کوچیکشون قتل و آدمکشی بود. خیلی هنر می کردم کلاه خودمو دو دستی می گرفتم. پس بر خلاف میل باطنیم از دزدی به طور موقت صرف نظر کردم.

روزها می گذشت وهر روز بدتر از روز قبل تا اینکه دیدن کارای یکی از بچه ها که اهل یکی از چاله های اطراف استان فارس بود منو به انجام کارای فصلی ترغیب کرد.

من کارمو با فروش طرقه شروع کردم. علاوه بر اینکه درآمدش خوب بود منو با مبانی اولیه جاسازیم آشنا کرد. پشت آب سردکن. تو سپر پیکان معاون مدرسه و یه چند جای دیگه که گفتنش رو کردن فوت کوزه گریه. آب سرد کن که هیچی ولی سپر ماشین داستان داره . . .

 

(ادامه دارد)  

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
 

سلام بر برو بچ گل

من علی افریم در ۴سالگی متولد شدم. تا به خودم اومدم با یه گذشته موهوم خودمو تو دبیرستان اندیشه دیدم. دبیرستانی که قبل از قبولی من برا خودش کبکبه و دبدبه ای داشت.

هییچوقت تو زندگیم یه دوست صمیمی نداشتم. چون افراد دوروبرم بسته به ضربب هوشیشون دیر یا زود به نیت شوم من برای دوستی پی می بردن. آخه چیکار کنم دست خودم نبود آدمارو نسبت به مایه داریشون اسکناسای ۱۰۰تومنی و ۲۰۰تومنی میدیدم. البته یه ۵۰۰تومنیم بود که اسمش علی خدیور بود  که از گفتن اسمش به دلایل امنیتی معذورم.

خلاصه بگم چند باری ساندویچامو خرید. پول خوبیم میداد. خدا خیرش بده.

اما با چندرقار خرج خودمم در نمیومد تا برسه به خونواده...

 

 

(ادامه دارد)

 
 
   |    نوشته شده توسط علی افراسیابی
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور