|
دیری این می خواندم و کتابت می کردم به جد ،و هیچ ندانستمی از مغز غیر جلد
( هر که از در تصدیق وتسلیم در آید وی را از سه شربت یکی دهند: یا شربتی از معرفت تا دل وی به حق زنده گردد یا شرابی که جان از وجود او مست وسرگشته گردد یا زهری که نفس اماره در زیر قهر او کشته گردد.)
به مهمانی طلاب نظامیه الفارغیه الاسلامیه که جمع آداب و فضل اصحاب بود، خوانده شدیم و خوانده شدیم بر خوان نعمت محمل مولتی میلیونر آقازادگان. از اشربه و اطعمه، کم نبود هیچ، زیاده بود از همه، شراب تمام و کباب و طعام حلال و حرام اگر جمع کردندی نرسیدی به گرد ره این سفره که پهن کردندی کام به نیام الکن، بصر به سر هر چند اکحل ،گویا اکمه و این بدان ؛که دیده ندانستم و حال می شنوی به وصف ؛ جمع بود ،سفید و سیاه و میانه از اکناف ،محرم و نامحرم و درهم اکتاف سمع چون شمع آب شدنش تجربه می بود از نه خوش الحان نه بل الطاف، نه شایسته خطاب به القاب مطربانی چون علیشمس و ساسی مانکن و تهی و این قسم اشخاص. بر خوشی و دور زمانا خوشی ،می گذشت تا که آن نجیب زن هیچ به تن بر آمده باسن درخشنده چون کفن، هر سه توامان گرفت به شربی و قربی یک شب. شربتی نوشیده که ان شاءا... softdrink بوده باشد (دیده را لا اله الا الله، ندیده را دوباره همان لا اله الا الله) تا که سرگشته و شیدا شود حاصل به او، که شد: البته به زیادت، دارلشفا بردند به علاجت، که میسر نشد سلامت و ناگزیر معده شستند به طهارت، زنده شد دل به معرفت و چشم به رویت، نه به وعده پیر طریقت به حق، به مسامحه به خلق. جویای احوال گشتیم ؛طبیبان عرضه داشتند به تمام سرگشته گشته و این اوج عروج است، انالحق گفت هم اعتنا نکنید، مپندارید خروج است و آن سیاح بیدار طریق، آن غواص دریای حقیقت، عرفانش آلزایمر لقب نهند و به علم طب وتصوف و شریعت ؛که تا آن زمان هیچ شیخی از تبار شیوخ الاقطاب به چنین لقب مزین نکرده بودند به معراج و العارفین و احوال الساجدین نظر کردیم غیر این مشهود نشدمان که او مبدا الکاشف عرفان آلزایمر ی است. آن شرف اکابر و آن مشرف خاطر، آن غایت معرفت و نهایت حیرت، مبهوت به نظاره بود و همگان را جلوه حق می دید و آن شد که به همه می خندید. بعضی به صفای ملاقات نمی پذیرفت و به اشارتی ظریف اشعاری کنایی می سرود که فلان شخص مورچه داره، به رهبری متوسل به استفهام از جمع می شد که کجا داره؟ جمع طلاب بی بصر چه گوید در تاثیر و اثر، مریدان که عاجز می دید می فرمود اینجا و اینجا و اونجاش داره و مکررا به وصل، کلام منقطع نمی کرد مگر در مزمت بی عاری و بی کاری، درویش را از کشکول و دریوزه منعی نمی خواند برین منوال وبدین مقال و به چنین قرار که وصفی و مدحی از مفاخری چون عمو سبزی فروش که شهیر عرفان عملی است و فقیه فهم نظری و صاحب کسب دنیوی چنان که ترب را به یک رب می فروختند و نعنا را تنها و قص علی هذا ... و سه روز بدین منوال گذشت و سوم شب ،نوبت طعم شراب طهور، به سوم اثرش رسید. چنان زهری حق به دست اجلش نوشاند که نفس اماره و لوامه و بود و نبود و سرخ و کبود و فی ها خالدونش را بکشت.
|