ساعت 4.5 بعدازظهر بود.
من و پدربزرگم برنامه ی فوق خردسالان را از دیده می گذراندیم.
عالیجناب پدربزرگ تنها تنها سیب زمینی های سرخ کرده با طعم فلفل را از رنگین لفافه ای به در آورده و مهر ماستی هم به راه کوبیده با آب و تاب تناول می فرمود که صدای جـــــیمــبـــــــو چشم عالیجناب که مقادیری کور نیز بود را به جادو جعبه ای التفات داد. در حال که منتظر شروع موسیقی همیشگی بودیم ندای "اللهم البیک ان الحمد و النعمة لا شریک لک لبیک" آویزانمان کرد از چوب رخت تعجب.
جیمبو اینبار مسافرانی از مدینه جلو، مدینه عقب نمی دانم چی چی وسط، بالاخره یه جایی از همین جاها داشت.
اینبار مغرورتر از همیشه جیمبو خلعت سبز ورق به تن کرده و مثال مادمازل های هرکول پوارویی انتهایش را به نشانه ی احترام بالا می کشد تا میله های سفید طایرش را به رخ.
گوشه ی لب با دندان کوچکتر گاز گرفته لاستیک به زمین می مالاند و زمین عشوه به عـشوه جرقه می زند. بی اختیار با دیدن این همه سبزی به یاد موسیقی فولکوریک "سوزن و سوزن آی جومش چه سوزن" افتادم. عالیجناب ابا بزرگ که طبق دیرین سرشتش می خواست چند و چون از حدیث حلاجی کند خواهان شد که:
بـــــچه وولوم بـــده
پیرمرد از سر خودنمایی با دردی که از هجر مهرهای پشتش می کشید به نشانه ی همراهی گردی از سر و سینه تکاند.
یکی دو تا سه تا، همه کچل بودند.
من اینگونه روءیت کردم یا واقعیت امر این بود، هوالعالم. من که با چشم مسلح به معنویات و در شعاع اشعه ی ماورای عرفان به آقایان نگاه نمی کردم به چه سبب از انقلاب درونی ایشان آگاه می شدم، پس تاملی روا بود و پس از آن ماحصل تفکر در جامعه ی عمل.
فی الحال فقط سیاهی سر بود که رخت هجرت پوشیده و جای به تاسی داده بود.
در وان تفکرات مستغرق گشته بودیم که زنگ در لــــــــــخت از نتیجه ما را به سوی در کشاند.
یا ابافاضل ، پدرم بود.
یک ماهی می شد که خبری از او نداشتیم ، جالب اینکه اوهم موی بر سر نداشت.
سلام آقا کجا بودید ؟ نکنه رفته بودید حج ؟!
پدرم می خندد. سری تکان می دهد که یا نشانه ی بی ربطی حرف من با اوست یا نشانه ی ... ، نه همان اولی است ، چون بعدش گفت :
میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است.
اما من به پدربزرگ نیمه خرفتم گفتم بابام رفته حج ، به مادرم و به هــــــمه. همه هم باور کردند.
عموی بزرگم پدرم را مجبور کرد به دادن ولیمه. پدرم قلکم را شکاند تا پنهانی تحفه ای بخرد و پیوسته آتش این معرکه را به گور من نسبت می داد.
از آن پس بابا شد حاجی بابا و حاجی بابا دیگر به زندان نرفت و کاش این معلول علتی بود که او دیگر دزدی نمی کند.
چه طبل جنگ میزند بی نام و ننگ میزند
ابـــلیس روبروی من مرا به ســنگ میزند
پانوشت:
هیچگاه نتوانستم مجوز چاپ این طنز کوتاه و دیگر داستان هایی از این دست را بگیرم.