تبليغاتX
اندیشــه ی نـــو
 
   
     
 
 
  لازم به ذکر است این مجموعه مقالات در سال 84 نوشته شده و قضایای اخیر الهام بخش سطور پیش رو نیست

برای هر گونه حرکت و به طور مقید ،حرکت به سمت و سوی پیشرفت، ما ابتداباید از جایگاه خود ناراضی باشیم(اگر نارضایتی به حد انزجار باشد می تواند با ثبوت باقی شرایط لازم؛ منتج به انقلاب شود)چگونه این حالت به وجود می اید مسلما وجود کمی و کاستی به انحا گوناگون موجبات چنین امری را فراهم می کند این گونه حرکت در سیر صعودی ؛چه فردی و چه جمعی، قاعده ای معقول، منطقی و حتی بدیهی می نماید. حال انکه در جرح و نقد مشکلات و معضلات چه قواعدی باید رعایت شود؟و سیر عقلانی برای نیل به نتیجه صحیح چگونه است؟ بحث های فرعی است که شاید در اینده ای نه چندان دور ضرورت و نیاز بحث در این موارد احساس شود. اما اکنون که بر پایه اول ایستاده ایم توصیف پله دهم گزاف و رویا پردازانه است پس باز گردیم به نکته ابتدایی

1)کمی و کاستی وجود داشته باشد

2)وجود ان را قبول داشته باشیم

3)به نقد و بررسی عللل وجود ان بپردازیم

4)با توجه به روشن شدن دلایل به دنبال انتی علل از پیش کشف شده بگردیم و اگر کارگر نیافتاد به کشف یا ابتکار در ایجاد روش های جدید و یا حتی ترکیب روش های قدیم بدیع رو میاوریم

5)ابزار و قدرت اجرایی این راهکارها را فراهم کنیم

6)در نهایت اجرا و نظارت بر حسن اجرا؛ که تضمینی برای تداوم سلامت این مسیر باشد ایجاد شود چرا که به قول فرانتس نویمان حتی دموکرات ترین نظام ها نیز به ضمانت اجراهایی برای جلو گیری از سو استفاده از قدرت نیازمندند.

اما تاسف برانگیز ان است که ما در شرایط کنونی و موجود حتی کمترین کاستی ها و کمبود هارا نمی پذریم و همه چیز را بر وفق مراد می پنداریم یا می نمایانیم مسلما در چنین حالتی بحث از اصلاحات هجو است و این یکی از بزرگترین دلایل شکست یا عدم پیشروی اصلاحات درهر جایی از جهان بوده هست و خواهد بود البته نوک تیز انتقاد ما در سطور پیشین اقلیت حاکم تاثیر گذار جامعه را نشانه رفته بودکه تصور یکی بودن نظام ما با یک نظام کاملا اسلامی و مقدس و تبدیل این تصور یا توهم به یک اعتقاد نهادینه و حتی تعصب به مثابه یک صخره غیر قابل نفوذ مانع مطرح شدن این مسایل در اذهان این گونه افراد است.

شکست این صخره که باید گامی بزرگ تلقی شود انرزی و هزینه گزافی را می طلبد و البته خود نیز سازماندهی ومدیریت خاص خود را نیاز مند است که در شماره بعد به تشریح وتوصیف راههای نفوذ به این طرز تفکر می پردازیم با این مقدمه که راهکارهای پیشنهادی رویکردی فرهنگی با ابزاری سیاسی دارد نه سیاسی با ابزار فرهنگی یعنی چیزی شبیه انچه در گذشته داشتیم و راه به جایی نبردیم.

ارجو لک توفیق

شماره 2 به فاصله یک هفته تقدیم میگردد



 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  روزگاری است کسب از رونق افتاده و کار به تعطیل کشانده نه دستی به گردن حلقه می شد و نه لمسی از لبی اکنده می شد، همه را خرد بکردند و به اتش در فکندند و من سیال به ترفند، مجذب چو اوند، بر نیزه نشانده ،زان پس زعطش سرخ تنم را بر اب تپانده؛

فس فس نه از فس که بسی هجو و رذیل است؛ ندایی که شریف است و ظریف است ؛که هر گرم به سردی بنشیند بر خاسته صوتی چو از این دست ، لحنی که نه حال است و نه قال است و میانست.

مبهوت و چه مسکوت، زان پس همه جمعیم و نشسته به سر جای خود و حیران اطوار خود و سرگشته کار خود و مایع به انبان خودیم.

تا چرخ زند به سیب گردون و ان خفته کرمش به درون و از پیچش و گیجش بیفتد به برون و ما هم نگران منتظر طالب خویشیم.

تا کی رسد و؟ پتک بر سزند و؟ دست به گردن کشد و؟ شرب دایم کند و هویت از من برد و

نوای عارقی از دل چو سر داد        کما فی السابقم بر جای بنهاد

کهی که شد درشتی ریزو ریزی چو ریزک،  مبارز خس شد و ازاده خاشاک ، چه بس بطری بر این راوی ملیجک

القصه ؛کت بسته و دل خسته و تن شسته و شیره جان رسته ،

اینبار به جایی نه که معمول و نه معلوم و نه مفهوم ؛به درک من عاجز و نه مفعول که فاعل؛ من باقر، نه باقر به علوم نه نجوم و

راهش که ظلوم است       مفعول که مظلوم است   هل دهنده معلوم است    ان قاضی معروف است 

ان رونده بی کس و تنها ،ان الت بی گناه دیروز ،ان رانده ز درگاه ،ان مسقط در چاه

ان شیشه نوشابه ساده،      فارغ ز همه هم نر و ماده

منم بلور پاکم، از تبار خاکم، همان خاک که خس شد، همان خاک که کس شد، همان کس که نماند به که ؛ریز و درشتش و اگر مغموم و مظلوم به در شد

بدان شیشه نبودم و نمانم    نماند زپدر هیچ نشانم  که اینبار با شکسته جانم     بر مقعد چون تو روانم .

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
  منت ولی را عزوجل که طاعتش موجب مهابت است و به شکر اندرش مزید مکنت .

هر نفسی که فرو می رود سموم بر حیات است و چون بر می اید رکوب است بر اشک کباب ؛پس در هر نفسی دو نکبت موجود است در ولایت این ولی و بر هر نکبتی لعنتی واجب

                        از دست زبان که براید                  کز عهده لعنش به دراید

                        اذا وقعت الواقعه     لیس لوقعتها کاذبه     خافضه رافعه

                        خلق همان به که زتقصیر وی    زورق سبزی به سرش اورد

                        ور نه سزاوار سخوفیتش         کس نتواند که به جای اورد

باران زحمت اشک اورش همه را رسیده،و خوان ذلت سیاه چاله اش بر همه جا کشیده.

پرده ناموس بندگان به خطایی معدوم دریده،و ظالم به جای مظلوم گزیده

                        ای رذیلی که از خزانه نفت     روس و لاتین وظیفه خور داری

                        چین را چگونه کنی محروم     تو که با دشمنان این نظر داری

فراش نماز جمعه را گفته ،تا فرش زمردی نگسترد،و دایه ابر اشک اور را فرموده تا

 چشم بنات و نبات را در مهد زمین به تراخم اورد.

درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر نکردو انچه کردند به در کرد به زور

و نیز باز اگر نکردند به در اورد از ریشه و به دور افکند
 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
 

Ahmadinejad is not My Elected President!

 
 
   |    نوشته شده توسط نوید رضوان فر
 
 
  آن بچه شير بيشه تدبير، آن کوه استوار در برابر تغيير، آن والي جام‌جم در عهد قديم، دائم السفر ز قديم و نديم، آن شهره شده به لحني عجيب، آن مبدع اصطلاحاتي غريب، آن پنج را کرد به علاوه يک، بوده در چانه‌زني 10 بر يک، صاحب اصلي هر چه پرده را پشت است، بار حرف زور برايش افت است، آن معتقد به اصل و اصول، آن مردي براي تمام فصول، آن واجد گيسواني چون زر ناب، آن نگنجيده با کس در يک قاب، آن حسابگر به روز حساب، آن زاده کشور دوست و همسايه، صاحب قدرتي عظيم در سايه، وارث دايره لغتي مجاني، پير ما علي اردشير لاريجاني(يحب الهويج و يتنفر الچُماق)
حکايت کنند که به وقت طفلي، اشتغالش بدان بود که مُشتي آبنبات و شکلات، از سراي به بازار بُردي و في‌المجلس دُرّغلتان ستانده، باز آمدي، و ديگر روايت کنند که هرگز کس به‌خاطر نياورد که روزي شب شد و اردشير به بازي با همسالانش بازنده، چه آنکه تنها به بازي بُرد بُرد معتقد بود و تا بدانجا پيش رفت که گر عالمي قاق بودند او شاه قاق مي‌گشت و گر جهان در وسط مي‌سوختند، همچنان وي نغمه‌خوان بود که «يه بُل دارم دوسش دارم» و اينگونه بود که هرگز نخودي نگشت و موچ نشد...
و در اساطير کهن چنين آمده که وي را چهار برادر بود، يکان يکان چون او شهريار و بزرگ‌زاده، چنان که به وقت خُردي، برادران دوشادوش يکدگر به هر کوي و برزن روان ‌شده، چنين دم ‌گرفتندي که: «ما پنج‌تا داداشيم، مثل مداد تراشيم...» تا که اين ذکر چنان رعبي بر دل ماکرين و ناکثين بيفکنَد، که کس را ياري گزند ايشان نباشد.
ليک چون ايام خوش طفلان به آخر رسيد و شير بچه‌گان، قوت و بزرگي يافتند، جماعت ايشان به جبر زمانه پراکنده گشت و هر يک از براي خود راهي گزيد.
يک تن به علم اعداد افتاد و رياضت و رياضيات پيشه‌ کرد و ديگري پاي در شريعت گذاشت تا چنان در شريعه پيش رفت که طبيب دل‌ها و مرد خدا گشت، و ديگري پي طبابت و معالجت جسم‌ها گرفت و آن ديگر به قنسول‌خانه رفت تا ديپلم مات‌ شد و في‌النهايه بر امور بلاد خارجه تسلط يافت.
و اما بشنويد از احوال پير ما که راه شريف پيش گرفت که جندي‌شاپور زمانه خويش بود و در آغاز به سراغ علوم جديده رفت و قامپيوتر آموخت و نيک مغز خويش ورز داد که بهر مسائل صعب آماده گردد و سپس در پي حکمت يونان و منطق ارسطو و افلاطون کمر همت بست، چنانکه فلسفه غرب را يکبار ز آغاز تا پايان و دگربار ز پايان تا آغاز و سرانجام يکبار ز وسط به اين‌طرف و يکبار ز وسط به آن‌طرف خواند تا در آخِر کار منطق لاريجاني را يافت.
پس چون سلطان محمد، خاتم بزرگان اهل صلاح و اصلاح، مستعفي گشت و لباس وزارت و صدارت بر فرهنگ را ز تن به درآورد و بر زمين افکند، پير ما که لباس خدمت خالي ديد، گرد از جامه خاکي مستعفي گرفت و به تن کرد تا به سلسله بهرمانيان، دولت يابد و صاحب وزارتي و صدارتي استعلاجي گردد.
چون روزگار دولت به سر آمد و نوبت به دگري افتاد، پير ما اردشير از در به در آمد تا بر دري دگر وارد آيد و بدين در به دري جماعتي از خود به در شدند و فرومايگاني که از پيش، نه تاب استماع صوت رسايش را داشتند و نه چشم نظر بر سيماي زيبايش را، بر صدا و سيمايش تاختند و او را ز خويش سخت آزردند، که جماعتي جمله به راه چپ و گمراهي و ضلال بودند و وي در تنهايي خويش سخت دل بسته راه راست و رستگاري و رضوان...
آورده‌‌اند که شبي پير ما دگر تاب نياورد و ناگاه حرف مخالفين به کرسي نشاند و جملگي آراي آنان به طرفه‌العيني اجرا نمود، بدان ترتيب که شب‌نشيني برلين بهانه کرد و تن سيم‌تنان، دست افشان و پاي‌کوبان که رقصي چنين ميانه ميدانشان برآورده بود، پيش چشم مردم نهاد، و گرچه وضوح کم کرده بود و به لطف شطرنج تن ايشان چون کاشي پيکسل پيکسل کرده بود و حدود تنعم نقصان يافته بود و حدود پوشيده گشته بود، ليک کدام غافل است که نداند، محو العيش نصف العيش!
و نقل است بر همين شيوه بود، که پير ما در پس زنجير‌ه نظافت‌ها، چراغي به سيمايش افروخت که دودش کور را شفا داد!
و ديگر نقل کنند که مخمل پيش از آنکه بارنداز مخملي زند به خانه مادربزرگ واقع به تپه‌هاي جام جم سکني گزيده بود و به آموزش نکو طلا و پرحنا مشغول گشته، رشد و پرورش مي‌يافت!
و ديگر نقل است که کردان پيش از آنکه خدايگان علم و حکمت گردد، خزانه‌دار مُلک اردشير بود و روز و شب مشغول محاسبات:
دو دوتا = پنج تا... سه پنج تا =10 تا... چند چندتا= هرچندتا...
ليک به روز حساب و وقت تفحص مجلسيان ز حساب خزانه، اردشير صبوري پيشه کرد تا آخرالامر ژکوندوار خنده‌اي مليح کرد و گفت: «اينا که همش کشکيه!»
پس چون موسم انتخاب آمد، ريش بر پيش مردم نهاد و جماعت قيچي به دست را به هوايي تازه خواند، ليک خلق که ديري بود از خير تنفس گذشته بودند، جملگي به وي پشت کردند، و رو به قبله‌اي ديگر کردند، چنان که افتد و داني!
اما پيرما که هماره پشت پرده را خوش‌تر داشت، دست‌ها در آستين کرد و چون به درآورد رو به مريدان گرفت و گفت: که داند که اين چيست؟ مريدي گفت: آستين است، ديگري گفت: دست است و ديگري گفت: انگشت است!
پس شيخ که از مريدان سخت نااميد گشت و دانست بر عبث مي‌پايد خود به سخن آمد و گفت:
هسته است اين!
پس مريدان چون حال چنين ديدند خرسند گشتند و گفتند: بشکن تا جملگي متنعم شويم ليک مراد بدانان درشتي کرد و گفت: اين هسته نه از بهر شکستن که از بهر ساختن است و گر بشکنيم طاق فلک به ترک بردارد و زمين شش گردد و آسمان هشت...
مريدان چون اين بشنيدند جملگي چنين دم بگرفتند که:
«سانتريفيوژ بجنبون...اين هسته رو بچرخون...»
و اردشير گفت: ما به چرخش اين هسته تعلقي داريم که ز رويتش حال خجسته‌اي بر ما مستولي مي‌گردد و اين چرخش دائم، آن حال خجسته را در ما موکد کند!
و کارها ناگاه چنان شد که آسمان تيره و تار گشت تا از قضاي افتاده اردشير في‌الفور نبشته‌اي توقيع کرد و چون بسته‌اي پيشنهادي در بسته نهاد و چهار سوي سانتريفيوژ را بوسيده، ترک زمين کرد.
و مريدان انگشت حيرت گزان، اين حالت، آيتي از جنگي قريب دانسته، همگان لباس رزم به تن کرده دست ز جان خويشتن شسته آماده حرب شدند!
ليک چون سر بلند کردند تا اذن رزم گيرند، ناگاه اردشير بر صدر مجلسيان ديدند که بر فلک‌الافلاک تکيه زده و نطق مي‌کند!
پس مريدان جملگي نعره‌ها بزده، جامه‌ها بدريدند و از غريبي اين حادثه اور دوز کردند!

(ما را رم از ان شد که این مال رمضان شد اما مال هرکس محترم است و ما عاریه کنان  ذوقیم به افتخارو بالندگی).

 
 
   |    نوشته شده توسط پرهام نجفیان
 
 
     
 

pctfx3.3

Digital Classic Fix Template

سي دي كاتالوگ چند رسانه اي گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: Professional Web Site Design Center Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, وبلاگ كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

اطلاعات مربوط به گروه طراحي چندرسانه اي: Web Development Department - Multimedia Design Group , بخش توسعه وب - گروه طراحي چند رسانه اي Web Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي وب - گروه طراحي چند رسانه اي Multimedia Designing Department - Multimedia Design Group , بخش طراحي چند رسانه اي - گروه طراحي چند رسانه اي Blog - Multimedia Design Group , وبلاگ - گروه طراحي چند رسانه اي

اطلاعات مربوط به تكنوراتي: pictofxt Farsi Blog دامنه فارسی

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور